معنی رطوبت
7 بازدید
[ رُ بَ ] (ع اِمص، اِ) تر شدن. مرطوب گشتن. (فرهنگ فارسی معین) (یادداشت مؤلف). تری. بلل. نم. مقابل یبوست. مقابل خشکی. (یادداشت مؤلف). نمناکی. مقابل خشکی و یبوست. (از فرهنگ فارسی معین). یکی از کیفیات محسوسهٔ ملموسه رطوبت است و رطب عبارت است از چیزی که طبایع او را مانعی برای قبول اشکال غریبه و ترک آنها نباشد در مقابل یبوست و یابس عبارت است از چیزی که در طبایع آن عایقی است که مانع قبول و ترک اشکال است. و بعضی گویند رطوبت جسم عبارت از بودن آن است بنحوی که ملتصق شود بمایلامسه. (از فرهنگ علوم عقلی تألیف دکتر سجادی از کشاف اصطلاحات الفنون و اسفار). - رطوبت اصلیه؛ تری و رطوبت خلقی که در اعضای ابدان است. (آنندراج) (از غیاث اللغات). - رطوبت بیضیه؛ رطوبتی باشد شبیه به سپیدهٔ تخم مرغ از رنگ و صفا و قوام. (از بحر الجواهر). رجوع به رطوبات عین شود. - رطوبت جلیدیه؛ رطوبت میانین باشد از رطوبات چشم که جامد و صافی است. (از یادداشت مؤلف). رجوع به رطوبات عین شود. - رطوبت زجاجیه؛ رطوبت صافیهٔ غلیظةالقوام سپید که کمی بر سرخی زند. چون شیشهٔ گداخته و آن نخستین رطوبت باشد از رطوبتهای چشم از سوی مغز. (یادداشت مؤلف). - رطوبت فضیله؛ رطوبتی که به باقی عنصرها بالتمام نیامیزد. (یادداشت مؤلف). رجوع به رطوبات فضیلة در ذیل مادهٔ رطوبات شود. - رطوبت کردن کسی را؛ رطوبت بر مزاج او غالب شدن. (یادداشت مؤلف). - رطوبت نسبی (اصطلاح فیزیک)؛ عبارت است از خارج قسمت رطوبت مطلق بر مقدار بخار آب سیرشدهٔ موجود در یک سانتیمتر مکعب هوا. (از فرهنگ فارسی معین). - رطوبت و یبوست؛ تری و خشکی. (از فرهنگ فارسی معین). - || رقت و غلظت. (فرهنگ فارسی معین). - || کنایه از سهولت و اشکال. (فرهنگ فارسی معین). - رطوبت هوا؛ مقدار بخار آب موجود در یک سانتیمتر مکعب هوا را رطوبت مطلق آن گویند. (فرهنگ فارسی معین). || تازگی. || نرمی. ج، رطوبات. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «رطوبت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بت» برای سرودن شعر