معنی رستخیز برخاستن
7 بازدید
[ رَ تَ / رَ بَ تَ ] (مص مرکب) غوغا برخاستن. هنگامه بپا شدن. داد و فریاد بلند شدن : چو برخاست زآن روستا رستخیز گرفتند ناگاه راه گریز.فردوسی. به چنگال هریک یکی تیغ تیز ز درگاه برخاسته رستخیز.فردوسی. برون شد بهو دید هر سو گریز چپ و راست برخاسته رستخیز. اسدی (گرشاسب نامه). چو ناگه وزیدی یکی باد تیز از آن بیشه برخاستی رستخیز. اسدی (گرشاسب نامه). تحسین خلایق از چپ و راست از غلغله رستخیز برخاست. امیر حسینی سادات. نهال مهر نشاندم به دل چه دانستم که رستخیز جهانم ز خانه برخیزد. اهلی شیرازی (از ارمغان آصفی). و رجوع به رستخیز و رستخیز خاستن و مترادفات کلمه شود.
کلمات همقافیه با «رستخیز برخاستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر