معنی رزان
8 بازدید
[ رَ ] (اِ) جِ رز. (ناظم الاطباء) (آنندراج). درخت انگور. (شعوری ج ۲ ص ۱۲). و غالباً بجای مفرد بکار رود: آن برگ رزان است که بر شاخ رزان است گویی بمَثَل پیرهن رنگرزان است. منوچهری. شد از بیم رخها به رنگ رزان سر تیغ چون دست وَشّی رزان.اسدی. خزان بد گه برگ ریز رزان جهان سبز بیرم، بزردی رزان.اسدی. بهمن کنون زرگر شود برگ رزان چون زر شود.ناصرخسرو. هرکه در دهر کشد سر ز تو چون شاخ رزان پایمال ستم و غصه شود چون انگور. سلمان ساوجی. || تاکستانها. موستانها. باغهای انگور: نشابوریان بر رزان و باغها میشدند و مردان ریش میگرفتند و بیرون میکشیدند و سرشان میبریدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۳۶). از صعبی هزیمت و بیم نشابوریان که از جان خود بترسیدندی و در آن رزان و باغها خود را افکندند و سلاحها بینداخته. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۳۶). وقت خزان به یاد رزان شد دلم فراخ وقت بهار شاد به سبزه و گیا شدم. ناصرخسرو. حرف چبود تا تو اندیشی از آن صوت چبود خار دیوار رزان.مولوی.[ رَ ] (نف) نعت فاعلی از رزیدن. رنگ کننده. (آنندراج). و رجوع به رَز و رنگرز شود. || رنگین. الوان : آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است گویی به مَثَل پیرهن رنگرزان است. منوچهری.[ رِ ] (نف) مخفف ریزان. ریزنده. (ناظم الاطباء). صیغهٔ فاعل از ریختن به معنی ریزنده. (از شعوری ج ۲ ص ۱۲): کاندران خشک بیابان تو رزان چشمهٔ حیوان دو هزاران گل خندان ز دل خار برآید. مولوی (از آنندراج).[ رَ ] (ع ص) زن باوقار. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). زن باوقار و باعفت. (از متن اللغة).[ رِ ] (ع ص، اِ) جِ رَزین. (ناظم الاطباء). رجوع به رزین شود. || جِ رزینة. (ناظم الاطباء). || جِ رَزْن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به رَزْن شود. || جِ رِزْنَة. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). رجوع به رِزْنة شود.[ رَ ] (اِخ) نام پسر اسفندیار پسر گشتاسپ. رجوع به ایران باستان ج ۳ ص ۲۵۴۷ شود.[ رَ ] (اِخ) نام ناحیه ای بوده در کوههای غور میان هرات و بصره. ابوالفضل بیهقی گوید: و امیر از آنجا حرکت سوی ناحیت رزان کرد و مردم رزان چون خبر این حصار بدیشان رسیده بود بیشتری بگریخته بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۱۱). و رجوع به ص ۱۱۶ چ فیاض شود.[ رَ ] (اِخ) گویا نام یکی از دروازه های طابران یا طبران مرکز طوس بوده است. در چهارمقاله آمده: جنازهٔ فردوسی به دروازهٔ رزان بیرون همی بردند در آن حال مذکری بود در طبران تعصب کرد و گفت من رها نکنم تا جنازه در گورستان مسلمانان برند که او رافضی بود. (چهارمقاله چ خاور ص ۴۳).[ رَ ] (اِخ) دهی از دهستان طارم پایین بخش سیردان شهرستان زنجان. سکنهٔ آن ۲۵۳ تن. آب آنجا از رودخانهٔ زرند. محصولات عمدهٔ آن غلات و بنشن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).[ رَ ] (اِخ) دهی از دهستان رودمیان خواف بخش خواف شهرستان تربت حیدریه. سکنهٔ آن ۱۳۱ تن. محصولات عمدهٔ آن غلات. آب آنجا از قنات. صنایع دستی آنجا قالیچه بافی و کرباس بافی می باشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «رزان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر