معنی رخ نهادن
6 بازدید
[ رُ نِ / نَ دَ ] (مص مرکب) روی نهادن به چیزی یا به جایی. رو کردن. روی آوردن. بمجاز، متوجه شدن : گرت خوش آمد طریق این گروه پس به بیشرمی بنه رخ چون رخام. ناصرخسرو. قطره ای رخت سفر بندد اگر از کف ابر چون رخ خویش ز اعلی نهد اندر اسفل. واله هروی (از آنندراج). || روی گذاردن. روی نهادن. روی گذاشتن. قرار دادن رخسار بر چیزی : از اسب پیاده شو بر نطع زمین رخ نه زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان. خاقانی.
کلمات همقافیه با «رخ نهادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر