معنی رخ نمودن
6 بازدید
[ رُ نُ / نِ / نَ دَ ] (مص مرکب) روی نمودن. رو کردن. روی آوردن. رخ کردن : خفته اند آدمی ز حرص و غلو مرگ چون رخ نمود انتبهو.سنایی. یکی شهر کافورگون رخ نمود که گفتی نه از گل ز کافور بود.نظامی. ساقیا می ده که مرغ صبح بام رخ نمود از بیضهٔ زنگارفام.سعدی. تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصهٔ شطرنج رندان را مجال شاه نیست. حافظ. || نشان دادن صورت. نمایاندن چهره و رخسار: ننموده رخ به آینه گردان مهر و ماه نسپرده دل به بوقلمون باف صبح و شام. خاقانی. || رخ دادن. روی دادن. واقع شدن. حادث شدن.
کلمات همقافیه با «رخ نمودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر