معنی رخ خراشیدن
7 بازدید
[ رُ خَ دَ ] (مص مرکب) لطمه زدن. از شدت تأثر و الم خراشیدن چهره : ور عاریتی بازستانند تو رخ را بر عاریتی هیچ بمخراش و بمخروش. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «رخ خراشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر