معنی رخشانی
6 بازدید
[ رَ / رُ ] (حامص) حالت رخشان. صفت رخشان. رخشندگی. درخشندگی. تابناکی. تابندگی. تلألؤ. لمعان. درخشانی. بریق. براق. (یادداشت مؤلف): فروتر ز کیوان ترا اورمزد به رخشانی لاله اندر فرزد.ابوشکور بلخی. دوان شد به بالین او اورمزد به رخشانی لاله اندر فرزد.فردوسی. خواجه و سید سادات رئیس الرؤسا همچو خورشید به بخشندگی و رخشانی. منوچهری. سالها باید که تا از آفتاب لعل یابد رنگ و رخشانی و تاب.مولوی. و رجوع به رخشان شود. || صیقلی. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «رخشانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر