معنی رخساره
8 بازدید
[ رُ رَ / رِ ] (اِ مرکب) رخسار. روی و صورت و چهره و سیما. (ناظم الاطباء). دیباچه. (منتهی الارب). وجنة. (دهار). رخسار. صفح وجه. عذار. (یادداشت مؤلف): بت اگرچه لطیف دارد نقش نزد رخسارهٔ تو هست خراش.رودکی. ببخشای بر من تو ای دادبخش که از خون دل گشت رخساره رخش. فردوسی. غمی گشت از آن کار خسرو که دید به رخساره شد چون گل شنبلید.فردوسی. همی گفت رخساره کردم دژم ز کار سیاوش دلش پر ز غم.فردوسی. به رخساره چون روز و گیسو چو شب همی در ببارید گفتی ز لب.فردوسی. منگر به مَثَل جز از ره عبرت رخسارهٔ زشت چون رخامش را. ناصرخسرو. در دین به خراسان که شست جز من رخسارهٔ دعوی به آب برهان.ناصرخسرو. رخسارهٔ فضل و ادب به مکان تربیت او برافروخت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۶۷). هر اشک... روان گردد و هر رخساره خراشیده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۴). و آرایش کردنی ز حد بیش رخسارهٔ قصه را کند ریش.نظامی. بی روی چو ماه آن نگارین رخسارهٔ من به خون نگار است.سعدی. رخسارهٔ عروس بزرگی نیافت زیب الا به خرده کاری مشاطهٔ سخن. سلمان ساوجی. بار دل مجنون و خم طرهٔ لیلی رخسارهٔ محمود و کف پای ایاز است. حافظ. - رخساره بر زمین مالیدن یا سودن؛ مالیدن روی بر زمین. سودن روی بر زمین. کنایه از تعظیم و احترام و به خاک افتادن است : بمالید رخساره را بر زمین همی خواند بر تاج و تخت آفرین.فردوسی. رخساره بر آن زمین همی سود تا صبح در این صبوح می بود.نظامی. - پری رخسارگی؛ پریرویی. زیبارویی. زیباروی بودن. پری رخسار بودن : این چنین رخ با پری باید نمود تا بیاموزد پری رخسارگی.سعدی. - ترک رخساره؛ زیباروی. ترک روی. زیبارخ : مهی ترک رخساره هندوسرشت...نظامی. || هر یک از دو جانب روی. هر یک از دو گونه، و بهمین سبب آن را به رخسارگان جمع بسته اند و بصورت دو رخساره آورده اند: مسیحی به شهر اندرون هرکه بود نماندند رخسارگان ناشخود.فردوسی. بجوشید و رخسارگان کرد زرد به درد دل آهنگ آورد کرد.فردوسی. بر شاه بردش همی زار و خوار دو رخساره زرد و به تن سوکوار.فردوسی. جوانی دو رخساره مانند ماه نشسته بدی نزد کاوس شاه.فردوسی. بشد بارمان نزد افراسیاب شکفته دو رخساره با جاه و آب.فردوسی. دو رخساره پرخون و دل سوکوار دو دیده پر از غم چو ابر بهار.فردوسی.
کلمات همقافیه با «رخساره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر