معنی رخسار

معنی رخسار

31 بازدید
[ رُ ] (اِ مرکب) گونه که به عربی خَدّ گویند ولی از کثرت استعمال به معنی روی (تمام چهره) نیز می آید. (از شعوری ج ۲ ص ۲۳). روی و چهره و عارض. (ناظم الاطباء). اُجْنة. وَجْنَة. وَجَنة. وِجْنة. وُجْنة. عذار. ممسوح. خُدّة. کَرْشَمة. (منتهی الارب). خَدّ. رخساره. گونه. عذار. صفح وجه. مُحَیّا. (یادداشت مؤلف). رُخّ. (دهار). دیدار. (ناظم الاطباء): بین آن نقاش و آن رخسار او از بر خور همچو بر گردون قمر.خسروانی. اگر ابروش چین آرد سزد گر روی من بیند که رخسارم پر از چین است چون رخسار پهنانه. کسایی مروزی. هر آنکس که آواز دارد درشت پرآژنگ رخسار و بسته دو مشت.فردوسی. کند دیده تاریک و رخسار زرد به تن سست گردد به رخ لاجورد.فردوسی. سیاوش چو رخسار ایشان بدید ز دل باز آه دگر برکشید.فردوسی. چو قیصر بر آنسان سخنها شنید به رخسار شد چون گل شنبلید.فردوسی. تا دیوچه افکند هوا بر زنخ سیب مهتاب به گلگونه بیالودش رخسار.مخلدی. وآن قطرهٔ باران که برافتد به گل سرخ چون اشک عروس است برافتاده به رخسار. منوچهری. فریش آن فریبنده زلفین دلکش فریش آن فروزنده رخسار دلبر. ؟ (از لغت فرس اسدی). چون علت زایل شد و بگشاد زبانم مانند معصفر شد رخسار مزعفر. ناصرخسرو. وز دردش گشت زرد و پرگرد رخسار ترنج و سیب از این غم. ناصرخسرو. ناگاه دست روزگار غدّار رخسار حال ایشان [ بطان و سنگپشت ] بخراشید. (کلیله و دمنه). برزویه به رخسار خاک ببوسید. (کلیله و دمنه). برقع زرنگار بندد صبح نقش رخسار یار بندد صبح.خاقانی. رخسار صبح را نگر از برقع زرش کز دست شاه جامهٔ عیدی است در برش. خاقانی. از خم پشت و نقطهای سرشک قد و رخسار فلک سان چه کنم.خاقانی. غمزهٔ اختر ببست خندهٔ رخسار صبح سرمهٔ گیتی بشست گریهٔ چشم سحاب. خاقانی. پیوسته بستهٔ گل رخسار ماهرویی و خستهٔ خار هجر سلسله مویی بودی. (سندبادنامه ص ۲۵۹). هر حصبه که در ظاهر حیوان می دمید به قوت جاذبه در اندرون می کشید تا گل رخسارها پژمرده گردد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹۵). در آن شیرین لبان رخسار شیرین چو ماهی بود گرد ماه پروین.نظامی. کسی خواهد که رنگ عشق بیند بیا و گو ببین رخسار ما را.عطار. خوشا چشمی که رخسار تو بیند خوشا جانی که جانانش تو باشی. فخرالدین عراقی. ولیکن چو ظلمت نداند ز نور چه دیدار دیوش چه رخسار حور. (بوستان). گر به رخسار چو ماهت صنما می نگرم به حقیقت اثر لطف خدا می نگرم.سعدی. گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست رنگ رخسار خبر می دهد از سِرّ ضمیر. سعدی. بر طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام خون دل عکس برون می دهد از رخسارم. حافظ. عندلیب گل رخسار دگر خواهم شد چندگاهی پی دلدار دگر خواهم شد. وحشی بافقی. عمری نظر از مهر به رویت کردم نظاره به رخسار نکویت کردم. ابوتراب (از شعوری). گریه ام کز جگر سوخته در دیدهٔ ابر بهر آرایش رخسار بهار آمده ام. فصیحی (از شعوری). - پاکیزه رخسار؛ پاکیزه روی. پاکیزه رخ. زیباروی. زیباچهر: که زاد این صورت پاکیزه رخسار از این صورت ندانم تا چه زاید.سعدی. - پری رخسار؛ خوبروی و نیک منظر مانند فرشتگان. (ناظم الاطباء). پریروی. پریرخ. فرشته روی. که رویی چون پری دارد. که رخساری زیبا چون فرشته دارد. زیباروی : خواجه با بندهٔ پری رخسار چون درآمد به بازی و خنده.(گلستان). بهشت روی من آن لعبت پری رخسار که در بهشت نباشد به لطف او حوری. سعدی. شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار چو روز گردد گویی در آتشم بی تو.سعدی. - گلرخسار؛ که رخساری زیبا همچون گل دارد. زیباروی. زیبارخ. گلرخ : آمدند آنگهی پذیرهٔ کار پیش آن سروقد گلرخسار.نظامی. همه سیمین عذار و گلرخسار همه شیرین زبان و تنگدهان. هاتف اصفهانی. - ماه رخسار؛ ماه روی. ماه رخ. که رخسار زیبا چون ماه دارد. که رویی زیبا مانند ماه دارد: سرورفتاری صنوبرقامتی ماه رخساری ملایک منظری.سعدی. || هر یک از دو گونه. هر یک از دو جانب روی، و از این رو بصورت دو رخسار آمده است: دیباجتان؛ دو رخسار. (صراح اللغة): دو رخسار زیباش همچون قمر دو چشمش ستاره به وقت سحر.فردوسی.

کلمات هم‌قافیه با «رخسار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «سار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید