معنی رحلت
14 بازدید
[ رِ لَ ] (ع اِمص) کوچ. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). هجرت. (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف). روانگی. (ناظم الاطباء). روانه و راهی شدن : نه در بحار قرارت نه در جبال سکون چه تیزرحلت پیکی چه زودرو سیاح. مسعودسعد. دوال رحلت چون برزدم به کوس سفر جز از ستاره ندیدم بر آسمان لشکر. مسعودسعد. اهل سرخس می نشناسند حق من تا رحلتی نباشد از این جایگه مرا.سنایی. || مرگ و وفات و موت. (ناظم الاطباء). مجازاً، موت. مرگ. (یادداشت مؤلف). هجرت از دنیا به آخرت. حرکت کردن و روانه شدن از حیات بسوی ممات : و چون در تجارب اتساقی حاصل آید وقت رحلت باشد. (کلیله و دمنه). که راه مخوف است و رفیقان ناموافق و رحلت نزدیک. (کلیله و دمنه). تا بلای ناگهان دیدم ز هجر رخت رحلت ناگهان دربسته ام.عطار. خجل آن کس که رفت و کار نساخت کوس رحلت زدند و بار نساخت.سعدی. کوس رحلت بکوفت دست اجل ای دو چشمم وداع سر بکنید.سعدی. شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم. حافظ.
کلمات همقافیه با «رحلت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لت» برای سرودن شعر