معنی رحلة
6 بازدید
[ رِ لَ ] (ع مص، اِ) کوچ کردن. (از منتخب اللغات) (غیاث اللغات) (ترجمان القرآن جرجانی) (از دهار). از جایی به جایی شدن. انتقال. کوچیدن. کوچ کردن. (یادداشت مؤلف): و اذا اراد اللََّه رحلة نعمة عن دار قوم اخطأوا التدبیرا. (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۰۳). || درگذشتن. مردن. ارتحال. (یادداشت مؤلف). || کوچ شتران. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || هیأت پالان نهادن: انه لحَسَن الرحلة؛ یعنی او نیک پالان نهنده است. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از آنندراج). پالان شتر بربستن و از منزل برداشتن. (تاج المصادر بیهقی). || هر چیز که مهیا کنند برای کوچ کردن. (ناظم الاطباء). || (ص) بسیارگوشت: وجه رحلة؛ روی بسیارگوشت. (مهذب الاسماء). || (اِ) ابروان معشوق. (ناظم الاطباء). || بعیر ذورحلة؛ شتر توانای بر سیر قوی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || داستان مسافر که متضمن رویدادهای سفر و مشاهدات او در سیاحت و جهانگردی وی باشد، و این معنی مولَّد است. (از اقرب الموارد). سفرنامه . سیاحت نامه: رِحلهٔ ابن بطوطه. (یادداشت مؤلف).[ رُ لَ ] (ع اِ) رِحْلة. بعیر ذورحلة؛ شتر توانای بر سیر و قوی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و رجوع به رِحْلة شود. || یک سفر. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || جانب کوچ و مقصد. (ناظم الاطباء). مقصد. جهتی که بدان رو آورند گاه رفتن. (یادداشت مؤلف). جانب کوچ و مقصد مسافر و سیاح. گفته شود: «مکة رحلتنا»؛ ای الجهة التی نقصدها و نرید ان نرتحل الیها. (از اقرب الموارد). مقصد شخص در کوچ: انهم رحلتی؛ ای الذین ارتحل الیهم؛ یعنی مقصد من در کوچ شما هستید که بجانب شما کوچ می کنم. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). مقصد و آنچه بسوی آن رفته شود از هر جا. (آنندراج). || (ص) عالم رحلة؛ دانشمندی که از آفاق بسوی وی آیند. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «رحلة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لة» برای سرودن شعر