معنی راشد

معنی راشد

7 بازدید
[ شِ ] (ع ص) براه شونده. (از منتهی الارب). هدایت یابنده و در حدیث آمده است: علیکم بسنتی سنة الخلفاء الراشدین من بعدی. (از اقرب الموارد). راه راست رونده. (فرهنگ اشتینگاس). کسی که براه راست است. (فرهنگ نظام). راه راست یابنده. (آنندراج). بر راه راست. (یادداشت مؤلف). رشید. راه برده و راه بردار. (یادداشت مؤلف). نمایندهٔ راه راست. (ناظم الاطباء). راست نماینده. (یادداشت مؤلف). || دیندار و متدین. ج، راشدون و راشدین. (اقرب الموارد). - ام راشد؛ کنیهٔ موش است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
[ شِ ] (اِخ) غلام و امین ادریس بن عبداللََّه بن حسن مثنی: که در مدینه و سپس در مکه در خدمت او بود و پس از واقعهٔ «فخ» که حسین بن علی بن حسن مثلث کشته شد (سنه ۱۶۹ هـ . ق.) باتفاق ادریس از مکه پنهانی گریخت. آنگاه با هم به مصر و افریقیه رفتند و در سال ۱۷۲ هـ . ق. به مراکش رسیدند و در شهر «ولیلی» اقامت گزیدند. ادریس مردم را بطرف خود دعوت کرد و کارش بالا گرفت و بر «ولیلی» و شهرهای دیگر استیلا یافت و راشد همچنان یار و مددکار او بود. در این اثنا ادریس را کشتند. راشد به قاتل حمله کرد و او را زد و با شمشیر دست راست او را برید و بسوی ولیلی برگشت. او متوجه شد که ادریس کنیزی بنام «کنزة» دارد و وقتی دانست که کنزة حامله است اعلام کرد که ادریس فرزند دارد و سلسلهٔ امامت او منقرض نشده، از اینرو از جانب کودکی که در جنین بود عهده دار حکومت شد تا کنزة پسری زاد و راشد او را بنام پدرش ادریس نامید و از قوم بربر دوباره بنام وی بیعت گرفت و خود بتمشیت کار دولت او پرداخت. اغالبه که در کشتن ادریس نیز دست داشتند در قیروان مراقب و مخالف کار او بودند تا اینکه ابراهیم بن اغلب بقدرت رسید و بربرها را بر ضد راشد برانگیخت؛ بربرها او را بطور ناگهانی در ولیلی کشتند. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۳ ص ۳۲).
[ شِ ] (اِخ) نام سرزمینی است در بین کرمان و سیستان. رجوع به راشاک در همین لغت نامه و تاریخ سیستان حاشیهٔ ص ۲۴۵ و ابن خرداد به ص ۵۰ شود.
[ شِ ] (اِخ) غلام المعتضد خلیفهٔ عباسی بود که خلیفه حکومت همدان و نواحی آن را به او داد. پس راشد به دینور رفت و در همانجا درگذشت. (از مجمل التواریخ والقصص ص ۳۶۷).
[ شِ ] (اِخ) غلام الموفق بود که وقتی صاعد خلیفه را نسبت به یوحنابن بختیشوع بدبین کرده بود و اموال او را تصرف کرده بودند الموفق فرمان داد تا صاعد و راشد اموال یوحنا را به او بازگردانند و خشنودی او را جلب کنند. (از عیون الانباء ص ۲۰۲).
[ شِ ] (اِخ) راشدبن اسحاق بن راشد ابوحلیمهٔ کاتب. ادیب و شاعر و نویسنده بود. ابن مرزبان در طبقات الشعراء نام وی را ذکر کرده و گفته است که بیشتر اشعار او مضمون شکوه و آه و ناله دارد و آن بسبب تهمتی است که در دوران نویسندگی اش دربارهٔ خادم امیر عبداللََّه بن طاهر به او زدند. راشد بوزیر محمدبن عبدالملک زیات پیوست و اخبار نیکی از این دوران دارد. هیچیک از اشعار او خالی از فحش و ناسزا نیست. (از معجم الادباء ج ۴ ص ۲۰۳).
[ شِ ] (اِخ) ابن اسحاق مکنی به ابوحکیمه. رجوع به ابوحکیمه در همین لغت نامه شود.
[ شِ ] (اِخ) ابن حبیش. احمد و ابن خزیمة و طبرانی و برخی دیگر او را در شمار صحابه یاد کرده اند ولی بغوی در سماع حدیث او شک کرده و او را از صحابه ندانسته و بخاری و ابوحاتم و عسکری او را از تابعان دانسته اند. پس، احمد از طریق سعید ازقتادة، از مسلم بن یسار، از ابواشعث، از راشدبن حبیش روایت کرد که پیغمبر (ص) بعیادت عبادةبن صامت که بیمار بود رفت و این حدیث را گفت که شهید کیست. (از الاصابة ج ۲ قسم اول). رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۳ شود.
[ شِ ] (اِخ) ابن زفر. غلام سلمةبن عبدالملک بود و در عصر عمربن عبدالعزیز میزیست. وی از پدر خود زفر روایاتی دربارهٔ ولید و عمر دارد. رجوع به سیرة عمربن عبدالعزیز ص ۲۴۸ شود.
[ شِ ] (اِخ) ابن سعد. از محدثان بود و از پیغمبر (ص) احادیثی روایت کرده است. رجوع به البیان و التبیین ج ۲ ص ۲۱ شود.
[ شِ ] (اِخ) ابن عبدرب. که بگفتهٔ ابن عساکر حضرت رسول نامه ای به او نوشته است. شاید همان راشد سلمی ابن عبدربه باشد. (از الاصابة ج ۱ قسم اول ص ۲).
[ شِ ] (اِخ) ابن عمرو: در سال ۴۲ هـ . ق. بفرمان معاویه به سند لشکر کشید و دست بغارت و تاراج زد. (از حبیب السیر چ خیام طهران ج ۲ ص ۱۱۶).
[ شِ ] (اِخ) ابوسهل. از تابعان بود. رجوع به ابوسهل راشد در همین لغت نامه شود.
[ شِ ] (اِخ) ابوعبدالجبار. از تابعان بود. رجوع به ابوعبدالجبار راشد در همین لغت نامه شود.
[ شِ ] (اِخ) ابوالکمیت. رجوع به ابوالکمیت در همین لغت نامه شود.
[ شِ ] (اِخ) ابومحمد. از محدثان است. رجوع به ابومحمد راشد در همین لغت نامه شود.
[ شِ ] (اِخ) ازدی ابن النضر یحمدی. از ائمهٔ ازد اباضیهٔ عمان بود. بزرگان دولت عمان روز عزل صلت ابن مالک (سال ۲۷۲ هـ . ق.) با او بیعت کردند و او در نزوی اقامت گزید. گروه بسیاری از بزرگان و اشراف ازد بر او شوریدند او با آنان بجنگ پرداخت، رفتار او مردم را ناپسند آمد. آتش فتنه همه جا را فرا گرفت و قبایل بسوی مقر امارت روان شدند و پس از فرار یاران و سپاهیانش او را اسیر و از امامت خلع گردانیدند و بزندان افکندند. آنگاه بسال ۲۸۰ هـ . ق. او را بار دیگر به امامت برگزیدند. ولی دیری نگذشت که به اتهام گمراهی دوباره وی را از امامت برکنار کردند. راشد بسال ۲۸۵ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی چ جدید ج ۳).
[ شِ ] (اِخ) ایادی. ابن شهاب. نام اصلی وی «قرصاف» بود. از طرف قومی برگزیده شد و بخدمت رسول (ص) رفت. حضرت او را راشد نامگذاری فرمود. (از الاصابة قسم اول و قاموس الاعلام ترکی ج ۳).
[ شِ ] (اِخ) بجلی بن عمر مکنی به ابوالمنذر محدث است. رجوع به ابوالمنذر در همین لغت نامه شود.
[ شِ ] (اِخ) بستی. جاحظ از قول ابوالحسن مدائنی حکایتی دربارهٔ گفتگوی کنیزی با او آورده است. (از البیان و التبیین ج ۲ ص ۱۴۴).
[ شِ ] (اِخ) ثقفی، ابن معدان بن عبدالرحیم مکنی به ابومحمد از محدثان بود و از نعمان جد راشدیین روایت کرد و فرزندش احمد هم از او روایت دارد. (ذکر اخبار اصفهان ج ۱). و رجوع به کتاب المصاحف ص ۱۱۹ و کتاب حسن المحاضرة فی اخبار مصر و القاهرة ص ۱۱۸ شود.
[ شِ ] (اِخ) حبسی. ابن خمیس بن جمعةبن احمد حبسی نزوی عمانی، شاعر بزرگی از مردم عمان بود که در عهد امامت بلعرب بن سلطان شهرت یافت او بسال ۱۰۸۹ هـ . ق. در قریهٔ عین بنی صارخ از قرای «الظاهرة» عمان بدنیا آمد و در کودکی کور شد. سپس بسوی یبرین رفت و اما بلعرب یعربی بتربیت او همت گماشت. پس از مرگ امام به سرزمین «الحزم» از ناحیهٔ رستاق عمان مهاجرت کرد آنگاه در نزوی مسکن گزید و تا دم مرگ (۱۱۵۵ هـ . ق.) در آنجا بود. او دارای دیوانیست و دربارهٔ یعربیین و وقایع آنها قصاید بسیار دارد که یکی از دانشمندان آن را شرح کرده است. (از اعلام زرکلی ج ۳).
[ شِ ] (اِخ) حمانی. مکنی به ابومحمد، صاحب المصاحف ضمن نقل روایتی چنین آورده است: او از محدثان بود که یحیی اسلام او را سالم ابومحمد حمانی خوانده ولی ابوبکربن ابی داود گوید: که او نه سالم است و نه سلام بلکه او راشد ابومحمد حمانی است. (از المصاحف ص ۱۱۹).
[ شِ ] (اِخ) حنبلی. ابن علی، مرد فاضلی از اهل نجد بود. رسالهٔ «مثیرالوجد فی معرفة انصاب ملوک نجد» از تألیفات اوست. او بعد از سال ۱۲۹۱ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۳ ص ۳۴).
[ شِ ] (اِخ) سلمی. ابن حفض مکنی به ابواثیلة، که از طرف حضرت رسول بنام راشد تسمیه شده است، راشد در فتح مکه حاضر بوده است. او طبع شاعری داشته و دربارهٔ شکستن و برانداختن بتها شعری گفته است. (از اعلام زرکلی چ جدید ج ۳). رجوع به الاصابة ج ۱ شود.
[ شِ ] (اِخ) سلمی. ابن سعید، صحابی بود. رجوع به الاصابة ج ۲ قسم اول شود.
[ شِ ] (اِخ) سلمی. ابن عبدربه، از بنی سلیم بود و سدانت این قبیله داشت و روزی دو روباه بر یک بت دویدند و آب تاختند و چون راشد این بدید، گفت: اربّ یبول ثعلبان برأسه لقد ذلّ من بالت علیه الثعالب. و آن بت بشکست و آنگاه رو بقوم کرد و گفت: ای گروه سلیم بخدای سوگند این نه زیان و نه سود رساند و عطا و منع نیز نتواند داشت. و به رسول صلی اللََّه علیه وسلم پیوست، رسول از نام وی پرسید، او گفت نام من عاوی بن عبدالعزی است؛ پیامبر علیه السلام فرمود نه، نام تو راشدبن عبدربه است. و رجوع به الاصابة ج ۲ و عقدالفرید ج ۱ ص ۲۸۶ و ج ۶ ص ۱۴ و ۱۳۷ شود.
[ شِ ] (اِخ) سلمی. ابن عبیداللََّه ، از شاعران زمان رسول اکرم (ص) بود که مدتی امور قضای نجران را بعهده داشت. ابن عبدربه در سه موضع نام وی را آورده و بنقل از عبداللََّه بن حکم واسطی نوشته است: «وی در روزگاری که سفیان بن حرب عامل نجران بود، امور قضا و مظالم نجران را بر عهده داشت». و صاحب الاصابة در ذیل راشدبن عبدربه سلمی بنقل از مرزبانی در معجم الشعراء آرد که نام وی غوی بود و حضرت رسول وی را راشد نامید. و ابن عبدربه این ابیات را از راشد آورده است: صحا القلبُ عن سلمی واقصر شأوُهُ وردّتْ علیه ما بَغته تماضُر و حکّمه شیب القذال عن الصّبا وَللشّیب عن بعض الغوایة زاجرُ فاقصر جهلی الیوم و ارتد باطلی عن اللّهو لما ابیض منّی الغدائرُ علی انه قد هاجه بعد صحوهِ بمعرض ذی الآجام عیس بواکرُ و لمادنت من جانب الفرض اخصبت و حلت و لاقاها سلیم و عامرُ و خبّرها الرکبانُ اَن لیس بینها و بین قری بصری و نجرانَ کافرُ فالقت عصاها واستقرّ بهاالنوّی کما قَرّ عیناً بالایاب المسافرُ. رجوع به عقدالفرید ج ۶ ص ۱۳۷ و ص ۱۳ و الاصابة قسم اول ج ۲ شود.
[ شِ ] (اِخ) صنعانی. ابن داود مکنی به ابوالمهلب از محدثان و جزء تابعیان بود. رجوع به ابوالمهلب در همین لغت نامه شود.
[ شِ ] (اِخ) عیسی. ابن کیسان مکنی به ابوفزاره از محدثان است. رجوع به ابوفزاره شود.
[ شِ ] (اِخ) فاسی. ابن الولید مکنی به ابوراشد. فقیه مالکی از اهل فاس بود و دو کتاب «الحلال و الحرام» و «حاشیة علی المدونة» در فقه از مؤلفات اوست. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۳ ص ۳۴).
[ شِ ] (اِخ) فزاری. مکنی به ابوسلمة از تابعان بود. رجوع به ابوسلمة راشد الفزاری در همین لغت نامه شود.
[ شِ ] (اِخ) کوفی. ابن مضارب، از امرا و بزرگان کوفه بود که به اتفاق شمربن ذی الجوشن و دیگران با مختار به محاربه پرداخت. (از حبیب السیر چ خیام تهران ج ۲ ص ۱۴۰).
[ شِ ] (اِخ) لخمی. عمروبن معاذ لخمی مکنی به ابوبلتعه که گویند حضرت رسول (ص) او را از طرف خود بنمایندگی نزد مُقَوقِس به مصر فرستاد. (از امتاع الاسماع ج ۱ ص ۳۰۷). رجوع به ابوبلتعه در همین لغت نامه شود.
[ شِ ] (اِخ) مغافری ابن یحیی. وی را ابن عبداللََّه و یا یحیی المغافری نیز گویند. او از محدثان بود و از ابوعبدالرحمن جبلی روایت کرد و ابن لهیمة و عبدالرحمان بن زیاد الافریقی از او روایت دارند. (از کتاب حسن المحاضرة فی تاریخ مصر و القاهرة ص ۱۲۱).
[ شِ ] (اِخ) یافعی، راشدبن جندل. از جملهٔ روات بود. او از حبیب بن اوس ثقفی روایت کرد و یزیدبن ابی حبیب از او روایت دارد و ابن حبان او را موثق دانسته و گفته است که روایات مرسل نقل کرده است. (از کتاب حسن المحاضرة فی اخبار مصر والقاهرة ص ۱۱۸).

کلمات هم‌قافیه با «راشد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید