معنی دیدهور گشتن
7 بازدید
[ دی دَ / دِ وَ گَ تَ ] (مص مرکب) دیده ور گردیدن. مطلع و بینا گشتن. دیده ور شدن : دل از سفر ز بد و نیک با خبر گردد بقدر آبله هرپای دیده ور گردد.صائب. سالها چون فلک بسر گشتم تا فلک وار دیده ور گشتم.اوحدی مراغه ای. || کنایه از رسیدن به چیزها باشد چنانکه هست. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). || نظر انداختن چنانکه باید. (برهان). نظر انداختن بچیزها. (انجمن آرا) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «دیدهور گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر