معنی دیدبان

معنی دیدبان

6 بازدید
[ دَ دَ ] (معرب، اِ) در اصل دیذه بان و معرب شده است. (از تاج العروس). دیدب، نگاهبان که معرب است. (از منتهی الارب). رقیب. (اقرب الموارد). ج، دیادبة. (یادداشت مؤلف). || طلیعه (فارسی و معرب): دیدبان المراکب، راهنمای آن. (از اقرب الموارد). طلایه. دیدبان و دیذبان به معنی طلایهٔ فارسی معرب است. (از المعرب جوالیقی ص ۱۴۱). در اصل دیذه بان بود و چون معرب گردید ذال بدال تبدیل شد و حرکت آن تغییر یافت. (از تاج العروس). ادی شیر گوید که مرکب از «دید» بمعنی نگاه و «بان» بمعنی صاحب است. (الالفاظ الفارسیة المعربة).
[ دی دَ ] (اِ مرکب) (از: دید +بان، پسوند حفاظت). دیده بان. دیدوان. شخصی را گویند که بر جای بلند مانند سر کوه و بالای کشتی نشیند و هرچه از دور بیند خبر دهد و او را بعربی ربیئة خوانند. (برهان) (ناظم الاطباء). کسی که بالای بلندی نشسته آمدن دشمن را می پاید. (فرهنگ نظام). دیده دار. (جهانگیری). شخصی که بر جای بلند نشسته نظر در اطراف گمارد و از آمدن فوج دشمن قلعه نشینان را خبر میداده. (غیاث) (بهار عجم) (آنندراج). دیده. دیده بان : فرستاد بر هر سویی دیدبان چنان چون بد آیین آزادگان.دقیقی. سپهدارشان دیدبان برگزید فرستاد و دیده بدیده رسید.دقیقی. روی شاددل با یکی کاروان بدان سان که نشناسدت دیدبان.فردوسی. یکی دیدبان آمد از دیدگاه سخن گفت با او ز ایران سپاه.فردوسی. سپه دیدبان کردش و پیشرو درفشش کشیدند و شد پیش گو.فردوسی. سپه را بدان دشت کرده یله طلایه نه و دیدبان بر گله.فردوسی. بروز اندرون دیدبان داشتی به تیره شبان پاسبان داشتی.فردوسی. چو از دیدگه دیدبان بنگرید بشب آتش و روز پر دود دید.فردوسی. نداند کسی راز و ساز جهان نبیند همی دیدبان در نهان.فردوسی. طلایه نه و دیدبان نیز نه بمرز اندرون مرزبان نیز نه.فردوسی. همان دیدبان دار و هم پاسبان نگهبان لشکر بروز و شبان. فردوسی. دیدبانش اگر رغبت کردی بوسه بر لب زهره دادی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). از بلندیش فرق نتوان کرد آتش دیدبان ز جرم زحل. ؟ (از ترجمهٔ تاریخ یمینی). دیدبان عقل را بربند چشم چشم بندش آنچه میدانی بخواه.خاقانی. برق تیغش دیدبان در ملک و دین ابر جودش میزبان در شرق و غرب.خاقانی. خاص بهر لشکرش بر ساخت چرخ ترک و هند و دیدبان در شرق و غرب. خاقانی. در کمین شرق زال زر هنوز پر عنقا دیدبان بنمود صبح.خاقانی. - دیدبان بام چارم؛ کنایه از آفتاب است. (انجمن آرا): دیدبان بام چارم چرخ را نعل اسبش کحل عیسی سای بود.خاقانی. || پاسبان و نگاهبان. || قراول و ربیئه (طلایه). (ناظم الاطباء). || جاسوس. (آنندراج) (بهار عجم) (غیاث).

کلمات هم‌قافیه با «دیدبان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید