معنی دیدار کردن
15 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) عیادت کردن. پرسیدن بیمار. || ملاقات کردن. خود را نمودن. بدیدن کسی رفتن. دیدن یکدیگر را. التقاء. تلاقی. لقاء. لقیان. لقیه. (یادداشت مؤلف): به جیحون بر از نیزه دیوار کرد اباگیو گودرز دیدار کرد.فردوسی. ماه و خورشید را قران باشد هر گهی با پدر کنی دیدار.فرخی. تا ز چشم نرگس تازه بنفشه دور شد غنچهٔ گل با شکوفهٔ ارغوان دیدار کرد. فرخی. و بیرون شدن ملک معظم بدرشهر دروازه طبقگران و دیداری کردند و سخن گفتن با امراء بزرگ. (تاریخ سیستان). ملوک... وفاق و ملاطفات را پیوسته گردانند و آنگاه آن لطف حال را بدان منزلت رسانند که دیدار کنند دیدار کردنی بسزا. (تاریخ بیهقی ص ۷۱). بدان وقت که بر در سمرقند دیدار کردند و عقود و عهود پیوستند. (تاریخ بیهقی ص ۲۱۳). بدان وقت که با قدرخان دیدار کرد. (تاریخ بیهقی ص ۴۱۶).نه جایی تهی گفتن از وی رواست نه دیدار کردن توان کو کجاست.اسدی. جهان چشم بتمییز برگشادم ازو دو شاهدم برعایت همی کند دیدار. ناصرخسرو. || به مجاورت و برابر رسیدن. رودررو شدن : پس آنگه بچوگان بر او کار کرد چنان شد که با ماه دیدار کرد.فردوسی. || خود را نمودن. (یادداشت مؤلف): وآنگاه به قطران و به قیروش بشستند یعنی نکند صبح پس این شب دیدار. (منسوب به منوچهری). - دیدار تازه کردن؛ پس از زمانی دراز بدیدار خویشی یا دوستی شدن. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «دیدار کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر