معنی دوستکامی
7 بازدید
(حامص مرکب) بخت یاری و بهره مندی و سعادتمندی. (ناظم الاطباء). نقیض دشمنکامی است. (برهان). خوشبختی کامگاری. کامیابی. رستگاری. به کام دوستان زیستن. (یادداشت مؤلف). به کام دوستان بودن : سلطان مسعود به سعادت و دوستکامی می آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب). و مصالح معاش و معاد و دوستکامی دنیا و رستگاری اخری بدو بازبسته است. (کلیله و دمنه). پیش از سفر هندوستان و پس از آن انواع دوستکامی و نعمت دیدم. (کلیله و دمنه). و اگر چه سالش در نیکنامی از دو هفته بیشتر نبود به عمل و دوستکامی بر هفتادسالگان می افزود. (راحة الصدور راوندی). در شاهنامه... مگر بیشتر از هزار بیت مدح نیکونامی و دوستکامی هست. (راحة الصدور راوندی). نیش دشمن کامی را از نوش دوستکامی فراموش کرده. (تاریخ جهانگشای جوینی). رجوع به دوستکام شود. || تواضع در شراب خوری. (از ناظم الاطباء). تواضع کردن. (غیاث). || می گساری با دوستان. پیالهٔ شراب نوبت خویش را از روی محبت به دیگری دادن. (از ناظم الاطباء) (از غیاث). پیالهٔ شراب را به کسی دادن تا به شادی دوستی نوشد. دوستگانی. (یادداشت مؤلف). رجوع به دوستگانی شود. || (اِ مرکب) دوستگانی. پیالهٔ پر از شراب که دوستان به دوستان دهند که در یاد فلان بنوش و این منسوب به دوستان است؛ یعنی معشوقان. (غیاث). پیالهٔ شرابی که به یاد دوستان خورند. (از انجمن آرا) (از آنندراج) (از برهان): تمام اوست که فانی شده ست آثارش به دوستکامی اول تمام شد کارش. مولوی (از جهانگیری). || ظرفهای بزرگ بلندپایه برای شربت که سپس از آن به ظرفهای کوچکتر پخش کنند. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «دوستکامی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر