معنی دوستکام
7 بازدید
(ص مرکب) آنکه کار دوستان به مراد و کام او باشد. خوشبخت. کامکار. کامیاب. شادکام. و با شدن و کردن صرف شود. (یادداشت مؤلف): که پیوسته در نعمت و ناز و کام در اقبال او بوده ام دوستکام. سعدی (بوستان). تا نمیرد کسی به ناکامی دیگری دوستکام ننشیند.سعدی. - دوستکام داشتن؛ کامیاب کردن. خوشبخت ساختن : و گفت ایزد تعالی همیشه ملک را دوستکام دارد. (کلیله و دمنه). || آنکه کارهایش به کام دوستان باشد. به وفق خواهش دوستان. چنانکه دوستان خواهند. امری که به کام و مراد دل دوست باشد. مقابل دشمن کام. (یادداشت مؤلف). کسی که کارهایش به مراد دل دوستان باشد. ضد دشمن کام. (از غیاث) (از آنندراج) (از برهان) (ناظم الاطباء) (از شرفنامهٔ منیری) (لغت محلی شوشتر). نقیض دشمن کام. (انجمن آرا): نه دشمن کامم اکنون دوستکامم نه ننگم من ترا بر سر که نامم. (ویس و رامین). آن دوستکام خواجهٔ دنیا کز اعتقاد بی بندگیش دشمن خویشم چو دشمنم. انوری. و او را سه پسر بود دوستکام و فاضل و بااهلیت. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۲). ای که به یاران غار مشتغلی دوستکام چون سگ اصحاب کهف بر در یاران غار. سعدی. دوستداران دوستکامند و حریفان باادب پیشکاران نیکنام و صف نشینان نیکخواه. حافظ. - دوستکام شدن؛ بر مراد و آرزو و کام دوستان شدن حال وی. مقابل دشمن کام شدن : دشمنان گفتند کام دوستان ناکامی است عاقبت سلمان به رغم دشمنان شد دوستکام. سلمان ساوجی (از آنندراج). || شراب خوری با دوستان و یاد دوستان. (ناظم الاطباء) (از لغت محلی شوشتر) (انجمن آرا) (از برهان). شرابی باشد که دوستان با دوستان یا به یاد دوستان بنوشند. (فرهنگ جهانگیری) (آنندراج). || دوست و رفیق و یار و خیرخواه. || شاهد و نگار. || عاشق. (ناظم الاطباء). رجوع به دوستگان شود.
کلمات همقافیه با «دوستکام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر