معنی دوری
6 بازدید
[ دَ / دُو ] (ص نسبی) منسوب به دور. رحوی. چنبری. دورانی. (یادداشت مؤلف). || منسوب به دور و گردش در زمان خاص. - جنون دوری؛ جنون ادواری. || (اِ) ظرفی مدور با لبهٔ بسیار کوتاه از مس و غیره. بشقاب بزرگ لبه دار. (یادداشت مؤلف). ظرف غذاخوری پهن بزرگتر از بشقاب و کوچکتر از قاب که پردل نیز گویند. (ناظم الاطباء). بشقاب بزرگ. || مرغی را گویند که برود و بازآید. (لغت محلی شوشتر).(حامص) حالت و صفت دور. دور بودن. فاصله داشتن دو چیز یا دو جا یا دو کس از هم. غرابت. غربت. حواذ. بر. نوی. مقابل قرب. مقابل نزدیکی و با کردن و گزیدن صرف شود. (یادداشت مؤلف). نقیض نزدیکی. (لغت محلی شوشتر). بعد. (آنندراج). سحق. (دهار). طرح. (دهار). شطط. (ترجمان القرآن). جنابة. شَطاط. نیة. تعس. صقب. سَأْوْ. هلیان. شطاف. شعب. شطة. شطاطة. شغر. ریم. شقة. شزن. تعادی. عداء. عادیة. نطو. غربة. غرب. عران. عزلة. هوب. شمم. شوهة. نرهة. (منتهی الارب): نه دوری دلیل صبوری بود که بسیار دوری ضروری بود.نظامی. هرسخنی کز ادبش دوری است دست بر او مال که دستوری است.نظامی. - امثال: دوری و دوستی. (امثال و حکم دهخدا). - دوری دادن؛ دور ساختن. دور کردن. (یادداشت مؤلف): ازین صنعت خدا دوری دهادت خرد زین کار دستوری دهادت.نظامی. || فاصله. بین. بون. میانه. میان. مسافت. (یادداشت مؤلف). مسافت و بعد زیاد. (ناظم الاطباء). - دوریهای سه گانه؛ ابعاد ثلاثه. سه دوری: طول و عرض و ارتفاع (عمق). (یادداشت مؤلف). - سه دوری؛ ابعاد ثلاثه. دوری های سه گانه. (یادداشت مؤلف): سه خط زآن سه جنبش خریدار شد سه دوری در آن خط گرفتار شد.نظامی. چو گشت آن سه دوری ز مرکز عیان تنومند شد جوهری در میان.نظامی. || مفارقت و جدایی و مهجوری. (ناظم الاطباء). هجر. جدایی. هجران. فراق. هجرت. (یادداشت مؤلف): چو بر دل چیره گردد مهر جانان به از دوری نباشد هیچ درمان بسا عشقا که از دوری زدوده ست چنان کز اصل گویی خود نبوده ست. (ویس و رامین). ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری چون سنگدلان دل ننهادیم به دوری.سعدی. با داغ تو رنجوری به کز نظرت دوری پیش نظرت مردن بهتر که ز هجرانت. سعدی. بازآی کز صبوری و دوری بسوختیم ای غایب از نظر که به معنی برابری.سعدی. ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل بیار ای باد شبگیری نسیمی زآن عرق چینم. حافظ. دوری ز برت سخت بود سوختگان را صعب است جدایی بهم آموختگان را.؟ - امثال: دوری ز کسی کز او نیاسایی به در صحبت او عمر نفرسایی به. ؟ (از آنندراج). - دوری نمودن؛ حذر کردن و نفرت نمودن. (ناظم الاطباء). - دوری و دوستی؛ پرهیز کردن از حضور به منظور بقاء دوستی : صلح و صفا نتیجهٔ دوری و دوستی است از مهر در مقابل مه را رسد ضیا. اثر (از آنندراج). || غیبت. || ریاکاری. (ناظم الاطباء). اما در معنی اخیر ظاهراً تبدیل شدهٔ دورویی باشد. (یادداشت لغتنامه).[ ی ی ] (ع اِ) کسی: مابه دوری؛ نیست در آن کسی. (ناظم الاطباء) (از آنندراج). ما بالدار دوری؛ ای احد. (از مهذب الاسماء). || نوعی از گنجشک که در خانه ها آشیانه سازد. (از اقرب الموارد).[ ] (ص نسبی) منسوب است به دور که محله ای است به بغداد. || منسوب است به دور که محله ای است به نیشابور. (از لباب الانساب).[ ] (اِخ) ابوالطیب محمدبن فرخان بن روزبه دوری، منسوب به دور سرمن رأی از راویان است و از ابی خلیفه جمحی روایتهایی دارد ولی احادیث او را پیروی نمی کنند. مرگ او پیش از سال ۳۰۰ هـ . ق. اتفاق افتاد. (از لباب الانساب).[ ] (اِخ) ابوعبداللََّه دوری نیشابوری. از راویان بود و حکایاتی برای احمدبن سلمهٔ نیشابوری روایت کرد. (از لباب الانساب).[ ] (اِخ) ابوعبداللََّه محمدبن مخلدبن حفص عطار دوری بغدادی. از راویان است و از یعقوب دوری و زبیربن بکار و جز او روایت شنید و دارقطنی و جز او از وی روایت دارند. مرگ دوری به سال ۳۳۱ هـ . ق. و تولدش به سال ۲۳۳ هـ . ق. بود. (از لباب الانساب).[ ] (اِخ) ابوعمر حفص بن عمربن عبدالعزیز... دوری بغدادی مقری ازدی. از راویان بود و از کسایی روایت داشت و به سال ۲۴۶ هـ ق. درگذشت. (از اللباب فی تهذیب الانساب ج ۱ ص ۴۲۸).
کلمات همقافیه با «دوری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر