معنی دود دادن
13 بازدید
[ دَ ] (مص مرکب) بر دود نگاه داشتن. روی دود گرفتن تا از رنگ و بوی آن بگیرد. ادخان. تدخین. (یادداشت مؤلف). در معرض دود گذاشتن چیزی را چنانکه ماهی و جز آن برای خشکانیدن و غیره. (از فرهنگ لغات عامیانه). || ریختن دارویی بر آتش و عضوی از بدن چون چشم و بینی و چهره را بر آن داشتن. ریش و جراحت اندامی را به دود دارویی داشتن. نزدیک کردن دود دارویی به عضوی از بدن و آن بخور خشک باشد چنانکه گوش بچه را دود دادن با پشک ماچه الاغ. (یادداشت مؤلف). گرفتن زخم بر روی دود بعضی مواد به منظور ضد عفونی کردن آن. (فرهنگ لغات عامیانه). - سبیل کسی را دود دادن؛ او را کیفر دادن و تنبیه و سیاست کردن. (یادداشت مؤلف). || در جالیز و خیارزار غذا یا چیز بودار مثل ماهی و کباب در آتش نهادن و دود آن را پراکندن که سبب رشد و بزرگ شدن خیار گردد.
کلمات همقافیه با «دود دادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر