معنی دود برآمدن
8 بازدید
[ بَ مَ دَ ] (مص مرکب) دود برخاستن. بلند شدن دود. در آتش افروختن. (یادداشت مؤلف). ادخان. تدخین. دخون. دخن. دود برآمدن از آتش. (منتهی الارب). - دود از چیزی برآمدن؛ سوختن آن چیز. (یادداشت مؤلف): سعدی ز سوز سینه هر دم چنان بنالد کز سوز نالهٔ او دود از قلم برآید.سعدی. - دود از خام برنیامدن؛ سوز و گداز از آن ظاهر نشدن : ترا سماع نباشد که سوز عشق نبود گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود.سعدی. - دود از دودمان برآمدن؛ پریشان و نابود گشتن خانواده : هر آن دودمان کآن نه زین کشور است برآید همی دود از آن دودمان.فرخی. - دود از نهاد برآمدن؛ کنایه از مغموم و پریشان و حسرت زده و حیران شدن : تا سبزهٔ خط از لب جانان برآمده دود از نهاد چشمهٔ حیوان برآمده.صائب. - دود برآمدن و یا برخاستن و بلند شدن از جایی؛ سخت خشک و بی آب بودن آن جای. (یادداشت مؤلف): پشیمانی آنگه نداردش سود که برخیزد از جای آباد دود.فردوسی. - || پایمال و نابود شدن و از میان رفتن : ز تازیدن گور و گرد سوار برآمد همی دود از آن مرغزار.فردوسی. - || کنایه از آه کشیدن و سخت متأثر شدن است : تنش را بدان نامداران نمود تو گفتی که از چرخ برخاست دود.فردوسی. - دود به سر یا به دماغ یا از سر یا کله یا مغز یا دماغ کسی برآمدن؛ کنایه است از سخت مستأصل و پریشان و خشمگین شدن وی. سخت در اطلاع بر غیر منتظری غمگین شدن. (یادداشت مؤلف). کنایه است از مغموم شدن. (ناظم الاطباء). کنایه از محنت کشیدن است. (از آنندراج): ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی دودم به سر برآمد زین آتش نهانی.سعدی. هر لحظه به سر برآیدم دود فریاد و جزع نمی کند سود.سعدی. چنانم شود سینه از درد و داغ که دودم برآید به سقف دماغ. نزاری قهستانی. - || کنایه است از هلاک گشتن. (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). || آتش روشن شدن. (یادداشت مؤلف). || طعام پختن که نشانهٔ آن آتش افروختن و دود بلند شدن است. (یادداشت مؤلف). - امثال: که برناید از هیچ ویرانه دود. نظامی (از امثال و حکم).
کلمات همقافیه با «دود برآمدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر