معنی دوتو
11 بازدید
[ دُ ] (ص مرکب) دوته. مضاعف. (ناظم الاطباء). دوتا. دوتاه. ضعف. (یادداشت مؤلف). || دوبالا و خمیده و منحنی و دوتا. (از آنندراج). دوتاه. دوته. خم. خم شده : و در میان کتفهای او بالشی دوتو اندر نهند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - دوتو شدن؛ انحناء. (دهار). خم شدن. خمیده شدن. منحنی شدن. گوژ شدن. خمیدن. دولا شدن : از آن دم چرخ را قامت دوتو شد که آه من گریبانگیر او شد. مولانا بنایی (از آنندراج). - || رکوع. (یادداشت مؤلف): عفو کرد او در زمان نیکو شدند پیش موسی ساجد و دوتو شدند.مولوی. - دوتو گشتن؛ خمیده شدن. دوتا گشتن : لابه و زاری همی کردند و او از ریاضت گشته در خلوت دوتو.مولوی. || (اِ مرکب) در بیت ذیل از سعدی ظاهراً مراد آسمان منحنی و چرخ گوژ خمیده است : اگر من از دل یکتو برآورم دم عشق عجب مدار که آتش درافتدم به دوتو. سعدی. || ملاقات. (ناظم الاطباء).[ دُ ] (اِخ) دهی است از بخش نجف آباد شهرستان اصفهان. واقع در ۵۷ هزارگزی جادهٔ نجف آباد دارای ۲۳۲ تن سکنه. آب آن از قنات و راه آن فرعی و مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).
کلمات همقافیه با «دوتو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تو» برای سرودن شعر