معنی دوام

معنی دوام

7 بازدید
[ دَ ] (ع اِمص) پایداری. ثبات. پایندگی. پیوستگی. (یادداشت مؤلف). همیشگی. (آنندراج) (السامی فی الاسامی) (دهار): این کمال ملک او جوید به سعد از اختران وآن دوام عمر او خواهد به خیر از کردگار. منوچهری. وام جهان است ترا عمر تو وام جهان بر تو نماند دوام.ناصرخسرو. دل بر تمام توختن وام سخت کن با این دو وام دار ترا کی رسد دوام. ناصرخسرو. بقاء ذات تو به دوام تناسل ما متعلق است. (کلیله و دمنه). و رهینهٔ دوام ملک در ضمن آن بدست آید. (کلیله و دمنه). و دوام فواید آن هر چه پاینده تر دست دهد. (کلیله و دمنه). بقاء کافهٔ وحوش به دوام عمر ملک بسته است. (کلیله و دمنه). چو آب و روغن از هم جداست خصم و حیات چو شیر و می بهم آمیخته ست ملک و دوام. خاقانی. فراخ بال کند عدل تنگ قافیه را چنانکه چرخ ردیف دوام او زیبد.خاقانی. یا رب دوام عمر دهش تا به قهر و لطف بد خواه را جزا دهد و نیکخواه را.سعدی. دوام عیش و تنعم نه شیوهٔ عشق است اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی.حافظ. هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما.حافظ. - بادوام (درتداول عامه)؛ که دیر کهنه و فرسوده و پاره شود. (یادداشت مؤلف). مقابل بی دوام. صفتی برای اشیاء، خاصه پارچه را که دیر فرسوده شود. - بدوام؛ همیشه و دایم. بالاتصال. متصلاً. لاینقطع : بیار ساقی دریای مشرق و مغرب که دیر مست شود هرکه می خورد بدوام. سعدی. - بردوام؛ همیشه و پایدار و پاینده. پیوسته. دایم. بی انقطاع : کس را ز تو هیچ حاصلی نیست جز نیستیی که بردوام است.خاقانی. خاقانیا به سوک پسر داشتی کبود بر سوک شاه شرع سیه پوش بردوام. خاقانی. گله از تو حاش لله نکنند و خود نباشد مگر از وفای عهدی که تو بردوام داری. سعدی. مطرب یاران برفت ساقی مستان بخفت شاهد ما برقرار مجلس ما بردوام.سعدی. ز من مپرس که فتوی دهم به مذهب عشق نظر به روی تو شاید که بردوام کنند. سعدی. گر تو ما را دوست داری بردوام. (انیس الطالبین ص ۱۲). - بی دوام؛ بی ثبات. ناپایدار. که ثبات و پایداری نداشته باشد: در حسن بی نظیری در لطف بی نهایت در مهر بی ثباتی در عهد بی دوامی.سعدی. - || بی استقامت. کفش و جامه و جز آن که زود فرسوده و کهنه شود. - دوام آوردن؛ پاییدن. پایدار شدن. استقامت ورزیدن. (یادداشت مؤلف). مقاومت و پایداری کردن. - دوام و بقا؛ دوام و ثبات. پایداری و پایندگی. (یادداشت مؤلف). - دوام و ثبات؛ دوام و بقا. پایداری. پایندگی و پیوستگی. (یادداشت مؤلف).
[ دَ ] (ع مص) پایدار شدن. پاییدن. ماندن. ایستادگی کردن. (یادداشت مؤلف). همیشه بودن. (ترجمان القرآن جرجانی ص ۴۰) (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). همیشگی نمودن. (منتهی الارب) (آنندراج). || (اصطلاح فلسفی) شمول نسبت چیزی است در تمام زمانها و اوقات چه آنکه ممتنع الانفکاک از موضوع باشد، مانند حکم به اینکه «هر انسانی حیوان است» و یا ممتنع الانفکاک نباشد مانند حکم به آنکه «هرفلکی متحرک است علی الدوام» که در قسم اول انفکاک حیوانیت از انسان ممکن نیست، و در قسم دوم انفکاک حرکت از فلک ممکن است و بنابراین دوام اعم از ضرورت است.
[ دُ ] (ع اِ) سرگیجه و دوار. (یادداشت مؤلف) (از آنندراج). گردش سر. (منتهی الارب).
[ دُوْ وا ] (ع اِ) جِ دُوّامَة (منتهی الارب). رجوع به دوامة شود.

کلمات هم‌قافیه با «دوام»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ام» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید