معنی دوارة
5 بازدید
[ دَوْ وا رَ ] ع ص) دواره. مؤنث دوار. || گرد. مدور. چرخش دار: له [ للصعتر ] ... اکلیل لیس علیه و هیئة الدوارة لکنه منقسم منفصل. (تذکرهٔ ابن البیطار. - دواره و قواره؛ هر چیز ساکن را دَواره و قَواره گویند. (از آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || (اِ) پرگار. (منتهی الارب) (دهار) (آنندراج) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). برجار. برکار یا بیکار. (نشوءاللغة ص ۶۴). فرجار. (یادداشت مؤلف). فرجار. (اقرب الموارد): گرد می گردی بر جای چو دواره گرندانی ره نشگفت که دواری.ناصرخسرو. || گو لب بالایین. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). دایره ای که در زیر بینی قرار دارد. || شکنبهٔ گوسفند. (از اقرب الموارد). || هالهٔ ماه. (ناظم الاطباء). شایورد.[ دُ / دَوْ وا رَ ] (ع اِ) پاره ای گرد از سر. (از اقرب الموارد) (آنندراج). دایره ای که بر میان سر مردم باشد. (مهذب الاسماء).[ دُوْ وا رَ ] (ع اِ) ریگ تودهٔ گرد که وحوش گرد آن گردند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || حاویه (در شکم گوسفند). شکنبهٔ گوسفند. (آنندراج) (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ذیابیطس. دولاب. انق الکلیة. مرضی است که صاحب آن از آب سیر نشود. (یادداشت مؤلف). استسقاء. || هر چیز ساکن چون حرکت و دور کند دواره و قُوّاره گویند. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «دوارة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رة» برای سرودن شعر