معنی دوار
5 بازدید
[ دَ / دُ ] (ع مص) گشتن سر به علتی. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از غیاث). گردیدن سر. (یادداشت مؤلف). || گیجی. سرگیجه. گیج خوردن سر. سرآل. اوام. کاتوره. سرگردا. چرخ خوردن سر. گردیدن سر. گشتن سر. سرگردانی. سرگردایی. دُوام. سرگردش. پیچیدن سر. نام بیماریی که به فارسی آنرا سرگردا و سرگیجه گویند. نام بیماریی که در آن بیمار پیرامون خود را گردان بیند و چشم او سیاهی کند و ایستادن نتواند و چون بایستد بیفتد. (یادداشت مؤلف). گردش سر. (زمخشری). سر گشتن که به تازی دوار گویند. سَدَر. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). علتی است که مردم را چنان نماید که جهان گرد او می گردد و سر و دماغ او نیز می گردد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی) (از کشاف اصطلاحات الفنون) (از اقرب الموارد). گردش سر و سرگیجه. (از ناظم الاطباء). || چرخش. گردش. (یادداشت مؤلف): پس حکیمان گفته اند این لحنها از دوار چرخ بگرفتیم ما.مولوی.[ دِ ] (ع مص) گردیدن با کسی. || نگریستن در کار که چگونه سرانجام دهد آن را. (منتهی الارب).[ دَوْ وا ] (ع ص) گردنده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). گردا. گردان. گردنده. سخت گردان. دولابی. گردگرد. چرخان. چرخنده. آنکه یا آنچه بشدت بچرخد. بسیار دورکننده. سخت گردگردنده. طایف. طواف. (ناظم الاطباء). هر چیز گردنده. (ناظم الاطباء). بسیار گردش کننده. (آنندراج) (غیاث): زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن که ساکن است نه مانند آسمان دوار.سعدی. - چرخ دوار؛ آسمان. گنبد دوار: ز خلق گوشه گرفتم که تا همی ساید کلاه گوشهٔ همت به چرخ دوارم.خاقانی. رجوع به ترکیب گنبد دوار شود. - فلک دوار؛ کنایه از آسمان است : و به سبب تغییر روزگار و تأثیر فلک دوار گردش گردون دون و اختلاف عالم بوقلمون... (تاریخ جهانگشای جوینی). - گنبد دوار؛ کنایه از آسمان است. (یادداشت مؤلف): وآن قطرهٔ باران زبر سوسن کوهی گویی که ثریاست بر این گنبد دوار. منوچهری. و گنبد دوار به نیک و بد بگردد. (سندبادنامه ص ۲۷۴). - نُه مقرنس دوار؛ کنایه از نه فلک است. (یادداشت مؤلف): طیرانت چو دور فکرت من بود ازین نه مقرنس دوار.خاقانی. رجوع به ترکیب گنبد دوار شود. || (اِ) روزگار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ دَ ] (از ع، ص) مخفف دَوّار. سخت چرخان و گردان. (یادداشت مؤلف): تو برون شو هم ز افلاک دوار وآنگهی نظاره کن آن کار و بار.مولوی. رجوع به دَوّار شود.[ دَوْ / دُوْ وا ] (اِخ) کعبه، شرفها اللََّه تعالی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). کعبه بدان سبب که حاجیان به دور آن می گردند. (از اقرب الموارد). رجوع به کعبه شود.[ دَوْ وا ] (اِخ) زندانی به یمامه. (از منتهی الارب) (از معجم البلدان) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء).[ ] (اِخ) نام شهری به سیستان. کوره ای است در سجستان. (یادداشت مؤلف).[ دَ / دُوْ وا / دَوْ وا ] (اِخ) بتی است. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). بتی است عرب را. (یادداشت مؤلف). رجوع به بت شود.
کلمات همقافیه با «دوار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر