معنی دندان نمودن

معنی دندان نمودن

5 بازدید
[ دَ نُ / نِ / نَ دَ ] (مص مرکب) دندان سپید کردن. تهدید نمودن. خشم نشان دادن. سیاست نمودن. (یادداشت مؤلف). تخویف و تهدید کردن. (آنندراج). کنایه است از ترسانیدن. (آنندراج) (از برهان). قدرت و مهابت نشان دادن : در این دیار به هنگام شار چندین بار پلنگ وار نمودند غرچگان دندان. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۳۲۸). تا دندانی بدو نموده نیاید چنانکه سزای خویش بیند و بر نعمت و ولایت نماند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۹). امیر بدر حاجب و ارتکین را با غلامی پانصد بفرستاد تا دمار از مخالفان برآوردند و دندانی قوی بدیشان نمودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۸۵). گفتم خود همچنین است اما دندانی باید نمود تا هم آنجا حشمتی افتد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۳۷). امیر جواب فرستاد که چنین کنم.... و این مالشی و دندانی بود که نموده آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۶). نباید شد از خندهٔ شه دلیر نه خنده ست دندان نمودن ز شیر.اسدی. کدام حادثه دندان نمود با تو به کین که صولت تو ز بن برنکند دندانش. ظهیر فاریابی. چون نمود او به دشمنان دندان تنگ شد بر عدو جهان چو دهان. سنایی (از آنندراج). مرا دور از لب و دندان خصمان نگر کآن لب چه دندان می نماید. سید حسن غزنوی. سیه شیر چندان بود کینه ساز که از دور دندان نماید گراز.نظامی. چو دندان نماید سر کلک او شهادت نماید زبان سنان. کمال اسماعیل (از آنندراج). آن کس که او دودل شد بادام وار با تو دندان نمای و آور مغزش چو پسته بیرون. سلمان ساوجی (از شرفنامه). || غضبناک شدن. در غضب شدن. (از برهان) (از آنندراج): گر ستم دندان نماید در زمان عدل او خنجر آتش زبانش برکند دندان شیر. سلمان ساوجی (از شرفنامه). || کنایه است از ترسیدن. (ناظم الاطباء) (از برهان) (آنندراج). || کنایه است از عاجز شدن و زاری کردن. (ناظم الاطباء) (از برهان). || خنده نمودن. (ناظم الاطباء) (از شرفنامهٔ منیری) (از آنندراج) (از برهان). کنایه از خنده کردن است. (از غیاث): گهی گفت ای سحر منمای دندان مخند آفاق را بر من مخندان.نظامی. صبا گرد از جبین جان زدوده ستاره صبح را دندان نموده.نظامی. || خوشحال گردیدن. (از آنندراج) (از برهان).

کلمات هم‌قافیه با «دندان نمودن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید