معنی دم کشیدن
6 بازدید
[ دَ کَ / کِ دَ ] (مص مرکب) نفس کشیدن و نفس زدن. (از ناظم الاطباء). - آلات دم کشیدن؛ جهاز تنفس. (یادداشت مؤلف): [ زهره دلالت کند بر ] بوییدن و آلات دم کشیدن. (التفهیم). دم بکشی بازدهی زآنکه دهر بازستاند ز تو می عمر وام.ناصرخسرو. - دم درکشیدن؛ خاموش شدن : چو اسفندیار این سخنها شنید دلش گشت پردرد و دم درکشید.فردوسی. || بیکار و معطل بودن. (ناظم الاطباء). || به طول انجامیدن. (یادداشت مؤلف): بسیار دم نکشیده بود باز... اغتشاش رو داد. (تحفهٔ اهل بخارا). || پخته شدن به حد معتاد. نیک پخته شدن و نیک مهیا شدن چای و پلو و گیاهان دارویی و جز آن. به حد پختگی رسیدن برنج پلو و دم پخت و جز آن پس از آنکه آب آن را کشیده بار دوم بی آب بر آتش نهند. (یادداشت مؤلف). - دم کشیدن چای و پلاو و جز آن؛ نضج یافتن و پخته شدن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «دم کشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر