معنی دماغ سوختن
8 بازدید
[ دَ / دِ تَ ] (مص مرکب) محنت بسیار کشیدن. (ناظم الاطباء) (غیاث). دماغ پختن. کنایه است از رنج و محنت بسیار کشیدن، و به صورت لازم و متعدی هر دو استعمال می شود. (از آنندراج): به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت هنوز جهل مصور که کیمیایی هست.سعدی. از صحبت صوفی منشان سوخت دماغم ای باده پرستان ره میخانه کدام است؟ سعدی. به سینه هر نفسم صدهزار داغ مسوز برای سوختنم این قدر دماغ مسوز. باقر کاشی (از آنندراج). محض از برای خاطر پروانه های نرم شب تا صباح شمع نشست و دماغ سوخت. فیاض (از آنندراج). || فکر بسیار کردن. (ناظم الاطباء) (غیاث) (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «دماغ سوختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر