معنی دلیر گردانیدن
7 بازدید
[ دِ گَ دَ ] (مص مرکب) دل دادن. دلاور کردن. شجاع کردن. دلیر کردن. || جسور کردن. گستاخ گردانیدن. تجرئه. (از منتهی الارب): رشتین، اسکندر را دلیر گردانید و بر عیب و عوار دارابن دارا اطلاع داد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۵۷). هرکه ملک را... بر نقض عهد دلیر گرداند یاران و دوستان را در منجنیق بلا نهاده باشد. (کلیله و دمنه). أذار؛ حریص و دلیر گردانیدن. تجری؛ دلیر گردانیدن کسی را بر کسی. (از منتهی الارب). || دعوا کردن. || متهم ساختن. || ملزم نمودن. (ناظم الاطباء). || تشویق کردن. اقدام. (ناظم الاطباء). تشییع. (تاج المصادر بیهقی). تقدیم. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «دلیر گردانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر