معنی دلیر کردن
4 بازدید
[ دِ کَ دَ ] (مص مرکب) دل دادن. شجاع و دلاور کردن. بی باک کردن. تجرئه. تشجیع. (المصادر زوزنی). تطویع. (از منتهی الارب). تنجید. (تاج المصادر بیهقی). گستاخ کردن : عبداللََّه بن سبا خواست که مردمان را بر عثمان دلیر کند. (ترجمهٔ طبری بلعمی). به خونش بپرورد برسان شیر بدان تا کند پادشا را دلیر.فردوسی. بهر کار مر کهتران را دلیر مکن کآنگهی بر تو گردند چیر.اسدی. چو دیده به دیدار کردی دلیر نگردد چو مستسقی از آب سیر.سعدی.
کلمات همقافیه با «دلیر کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر