معنی دلیر شدن
6 بازدید
[ دِ شُ دَ ] (مص مرکب) دلاور شدن. دلیر گشتن. شجاع شدن. استیساد. اقدام. بأس. بسالة. بطالة. بطولة. تجرؤ. شجاعة. (دهار). نجدة. نهاک. نهاکة. (تاج المصادر بیهقی): دو سالار محتشم را با لشکرهای گران بزدند و بسیار نعمت یافتند و دلیر شدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۵۸). || جری شدن. بی پروا شدن. گستاخ گشتن. جسور شدن. اجتراء. (تاج المصادر بیهقی). تجاسر. (از منتهی الارب). جراءة. جرأة. (دهار). جسارة. شطارة: نگه کرد کارش دبیر بزرگ بدانست کو شد دلیر و سترگ.فردوسی. بدست کسان چون توان گشت شیر نباید ترا پیش او شد دلیر.اسدی. نه چندان نرمی کن که بر تو دلیر شوند و نه چندان درشتی که از تو سیر گردند. (گلستان سعدی). با بزرگ و کوچک مزاح نباید کرد، که بزرگ کینه ور گردد و کوچک دلیر شود. (منسوب به ارسطو از تاریخ گزیده). || چیره شدن : بر آفاق شد گاو گردون دلیر بر آمد ستاره چو دندان شیر. نظامی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «دلیر شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر