معنی دلفروز

معنی دلفروز

9 بازدید
[ دِ فُ ] (نف مرکب) دل فروزنده. دل افروز. نشاطانگیز و فرحت خیز. (آنندراج). روشن کنندهٔ دل. مایهٔ انشراح صدر. روشن کنندهٔ قلب. مفرح القلب. دل شادکننده. شادی بخش : روان اندر او گوهر دلفروز کزو روشنایی گرفته ست روز.فردوسی. چو چندی بدین سان گذر کرد روز به شادی و رامش همه دلفروز.فردوسی. چنین گفت کامروز روز منست بلند آسمان دلفروز منست.فردوسی. یکی آنکه دانستن باز و یوز بیاموزدش کان بود دلفروز.فردوسی. باغی است دلفروز و سرائی است دلگشای فرخنده باد بر ملک این باغ و این سرای. فرخی. نبشته شد این نامهٔ دلفروز ز گرشاسب فرخ شه نیمروز.اسدی. چنین گفت کامروز روز من است که بخت تو شه دلفروز من است.اسدی. همه شب برود و می دلفروز ببودند تا برزد از خاک روز.اسدی. به هر کار بود اخترش دلفروز بزرگی فزودش همی روزروز.اسدی. حال اگر زآنچه بود تیره تر است عاقبت دلفروز خواهد بود.خاقانی. عشق دلفروز و مهر دلسوز از محمل دل فریاد می کرد کی عشق تحفهٔ غیب است. (سندبادنامه ص ۱۸۱). ملک عزم تماشا کرد روزی نظرگاهش چو شیرین دلفروزی.نظامی. خامشی او سخن دلفروز دوستی او هنر عیب سوز.نظامی. می برد ز بهر دلفروزی روزی به شبی شبی به روزی.نظامی. دور جوانی بشد از دست من آه و دریغ آن زمن دلفروز.سعدی. شنیدم قصه های دلفروزت مبارک باد سال و ماه و روزت.سعدی. گرستن گرفت از سر صدق و سوز که ای یار جان پرور دلفروز.سعدی. پس از گریه مرد پراکنده روز بخندید کای مامک دلفروز.سعدی. دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت گفتار جان فزایش در گوشم ارغنون زد. سعدی. چو خور زرد شد بس نماند ز روز جمالش برفت از رخ دلفروز.سعدی. یکی گفتش ای کرمک دلفروز چه باشد که پیدا نیایی بروز.سعدی. گلبن حسنت نه خود شد دلفروز ما دم همت بر او بگماشتیم.حافظ. || کنایه است از معشوق و محبوب زیباروی : دلم به عشق گرفتار و جان به مهر گرو درآمد از درم آن دلفروز جان آرام.سعدی. ارچه ننماید به من دیدار خود آن دلفروز راضیم راضی چنان روئی نمودی کاشکی. سعدی.
[ دَ لَ ] (اِخ) دهی است از دهستان بهمئی سرحدی، بخش کهکیلویه، شهرستان بهبهان. واقع در ۳۹هزارگزی شمال خاوری صیدان، مرکز بخش. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر با ۱۵۰ تن سکنه آب آن از چشمه و محصول آن غلات و پشم و لبنیات است. ساکنان آن از طایفهٔ بهمئی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).

کلمات هم‌قافیه با «دلفروز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید