معنی دلشدگان
6 بازدید
[ دِ شُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) جِ دلشده. مردم پریشان و مضطرب : بر کران آب فرود آمدیم بی ترتیب چون دلشدگان. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۳۴). || عاشقان. شیفتگان : از اشک دلشدگان گوهرنثار زمین وز آه سوختگان عنبربخار هوا.خاقانی. آنکه از سنبل او غالیه تابی دارد باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد.حافظ. دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد.حافظ. بس تجربه کردیم درین دیر مکافات با دلشدگان هرکه در افتاد برافتاد. خواجهٔ شیراز (از آنندراج). رجوع به دلشده شود.
کلمات همقافیه با «دلشدگان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر