معنی دلخوشی دادن
6 بازدید
[ دِ خوَ / خُ دَ ] (مص مرکب) تسلی دادن. مسرور کردن. (ناظم الاطباء). امید نیکو دادن. استمالة. تسلیة: و شاه [ اسکندر ] امیران و بزرگان لشکر را دلخوشی می داد [ در حبس ارسلان خان ] و گفت فارغ باشید و خدای را یاد دارید. (اسکندرنامه نسخهٔ سعید نفیسی). زاهد شاه را دعا می کرد و دلخوشی می داد. (اسکندرنامه، نسخهٔ سعید نفیسی). آن شب همه شب دختر را دلخوشی می داد. (اسکندرنامه نسخهٔ سعید نفیسی). ملک زنگیان بزبان ترجمان مرا دلخوشی داد و گفت باید که پیوسته آیی و نمک بسیار بیاوری. (مجمل التواریخ و القصص). کردش آزاد و دلخوشی دادش بر سر شغل خود فرستادش.نظامی. چون دید پدر سلام دادش پس دلخوشی تمام دادش.نظامی. ملک کامل اهل شهر را دلخوشی داد و گفت... (رشیدی). او را استمالت و دلخوشی دهد. (تاریخ قم ص ۲۴۶). مردم را الفت داد و جمع کرد و استمالت و دلخوشی داد. (تاریخ قم ص ۱۸۶). رجوع به دلخوشی شود.
کلمات همقافیه با «دلخوشی دادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر