معنی دلخوشی
9 بازدید
[ دِ خوَ / خُ ] (حامص مرکب) سرور. شادمانی. شعف. شادی. مسرت. انبساط. فرح. (ناظم الاطباء): نه ایم آمده ازپی دلخوشی مگر کزپی رنج و سختی کشی.نظامی. ای بسا خواب کو بود دلگیر و اصل آن دلخوشیست در تعبیر.نظامی. ز دنیا چه دید او بدان دلکشی که من نیز بینم همان دلخوشی.نظامی. چون بدین خرمی سخن گفتند از سر ناز و دلخوشی خفتند.نظامی. زرد چرائی نه جفا می کشی تنگدلی چیست درین دلخوشی.نظامی. به آن خوشدلی دلخوشی می نمود.نظامی. تو خوشی جوئی در این دار الم دلخوشی این جهان درد است و غم.عطار. || خشنودی. (آنندراج). رضایت. تسلی : این سخن از برای دلخوشی لشکر می گفت، اما او را دل و جگر می سوخت. (اسکندرنامه نسخهٔ سعید نفیسی). نه چندان دلخوشی و مهر دادش که در صد بیت بتوان کرد یادش.نظامی. بفرمود تا آنچه مأمول اوست مهیا دارند و به دلخوشی برود. (گلستان سعدی). سالار دزدان را بر او رحمت آمد جامه باز فرمود دادن و قباپوستینی بر او مزید و درمی چند تا به دلخوشی برفت. (گلستان). - امثال: درویشی دلخوشی. (امثال و حکم دهخدا). || (اِ مرکب) مژدگانی. خلعت. تشریف. (فرهنگ فارسی معین). آنچه مایهٔ شادمانی دل شود: بر سپهداریش به ملک و سپاه خلعت و دلخوشی رسید ز شاه.نظامی.
کلمات همقافیه با «دلخوشی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شی» برای سرودن شعر