معنی دلتنگ گشتن
7 بازدید
[ دِ تَ گَ تَ ] (مص مرکب) دلتنگ گردیدن. دلتنگ شدن. تنگدل شدن. افسرده و غمگین گشتن : به خون جامهٔ خسروی رنگ گشت شه جم از آن زخم دلتنگ گشت.فردوسی. || ترسیدن. (یادداشت مرحوم دهخدا). - دل کسی تنگ گشتن؛ نگرانی یافتن از بیم : خبر اندررسید که احمدبن اسماعیل به بست شد و محمدبن علی را بگرفت، چون معدل این بشنید دلش تنگ گشت و صلح پیش آورد. (تاریخ سیستان).
کلمات همقافیه با «دلتنگ گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر