معنی دلتنگی
7 بازدید
[ دِ تَ ] (حامص مرکب) حالت و کیفیت دلتنگ. تنگدلی. ملالت. پریشانی. اضطراب. (ناظم الاطباء). ضجرت. (از دهار). ضیق. غلق. ضیق صدر. وحشت. (تاریخ بیهقی). غمگینی. گرفتگی دل از اندوه : بتان پاسخش را بیاراستند به دلتنگی از جای برخاستند.فردوسی. ز من آرزو خود همی خواستی به دلتنگی از جای برخاستی .فردوسی. خشمی و دلتنگیی سوی من شتافت چنانکه خوی از من بشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۱۷). انوشروان با همه دلتنگی خرسند شد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۷). پس وشتاسف با آنکه دیگر پسر از صلب خویش داشت بسبب دلتنگی از بهر اسفندیار پادشاهی به بهمن بن اسفندیار داد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۵۲). چون از کار آسود به یمن، و مسیلمه به یمامه خبر رسیدش [ پیغامبر را ] از دلتنگی بیماری زیادت گشت. (مجمل التواریخ و القصص). یکی روز پنهان برون شد ز کاخ ز دلتنگی آمد به دشتی فراخ.نظامی. سنگ از دل تنگ می بکاهد دلتنگی خویش کس نخواهد.نظامی. آن بدر میرود از باغ به دلتنگی و داغ وین به بازوی فرح می شکند زندان را. سعدی. ازین سبب که گلستان نه جای دلتنگی است. سعدی (گلستان). - دلتنگی کردن؛ بی آرامی نمودن، خاصه از فرقت عزیزی یا پیش آمد حادثه ای: بچه برای مادرش دلتنگی می کرد. (یادداشت مرحوم دهخدا): کیومرث از خواب بیدار شد خدای را شکرها کرد و عذر خواست از دلتنگی کردن. (قصص الانبیاء ص ۳۳). مکن دلتنگی ای شخصت گلی تنگ که بد باشد دل تنگ و گلی تنگ.نظامی. || سبکسری. کوچک مغزی. هراسیدن. (یادداشت مرحوم دهخدا با تردید و علامت سؤال): و بوطلحه به هزیمت به سیستان آمد... و عمرو [ لیث ] را آگاه کرد. عمرو نامه جواب کرد که باز به خراسان رو و عهد نو فرستاد. بوطلحه به خراسان بازگشت و باز دلتنگی کرد و راه بگردانید و به گرگان شد. (تاریخ سیستان). || رنجش. گله. (یادداشت مرحوم دهخدا). - دلتنگی داشتن از کسی؛ از او گله و شکایتی داشتن. (یادداشت مرحوم دهخدا). - دلتنگی کردن؛ گله کردن. رنجش یافتن : با عارض بوالفتح رازی دلتنگی می کرد و لشکر را می نواخت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۹۷). || کدورت. || خشم : چو حق معاینه دانی که می بباید داد به لطف به که به جنگ آوری و دلتنگی. سعدی.
کلمات همقافیه با «دلتنگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر