معنی دف

معنی دف

10 بازدید
[ دَ ] (اِ) چنبری که پوستی بر آن کشند و قوالان نوازند. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). چنبری باشد که پوستی بر آن چسبانند و قوالان نوازند. (از برهان). نام ساز معروف. (غیاث) (آنندراج). طبل و دهل و طبل یک پوسته و تبوراک. (ناظم الاطباء). سازی که اساساً عبارتست از قابی که بر یک طرف و گاه دو طرفش پوست کشیده شده است و با زدن یا کشیدن انگشتان بر آن و در صورتی که مثلاً دارای زنگ باشد با تکان دادن نواخته میشود. بر طبق روایات نخست در شب زفاف سلیمان و بلقیس دف نواخته شد. و نیز گویند بنی اسرائیل در مقابل گوسالهٔ طلائی دف می نواختند. بهرحال در هنر سامی قدیم دف با قاب مستطیل و مستدیر هر دو دیده میشود. دف رایج در ممالک اسلامی را برحسب شکل قاب (مستطیل یا مستدیر) و دارا بودن اوتار، صنجها یا صفحات جِرِنگی، جلاجل یا حلقه های جرنگی، جرسها یا زنگها، و یا فقدان آنها، به هفت نوع تقسیم کرده اند، که یکی از آنها دارای قاب مستطیل است که بر دو طرفش پوست کشیده شده است و بقیه قاب مستدیر دارند. از اقسام اخیر دف دارای صفحات جرنگی و دف دارای حلقه های جرنگی (بنام دایره) در ایران رایج بوده است. دف دارای زنگها در ایران و آسیای مرکزی بنام دایره رایج است. دف بوسیلهٔ مسلمانان اسپانیا در اروپا رواج یافت و در قرن پانزدهم میلادی متروک شد و دیگر بار در قرن هفدهم بوسیلهٔ ترکان عثمانی رایج گردید. و در قرن نوزدهم از سازهای موزیک نظامی شد و حالیه گاهی در ارکستر بکار میرود. (از دایرةالمعارف فارسی). صاحب آنندراج گوید: گرداب از تشبیهات اوست و با لفظ نواختن و زدن مستعمل است -انتهی. تبراک. تبوراک. (زمخشری). ضَفاطة. عَرکَل. غِربال. کِنّارة. مِزمار. هُبنوقة. (منتهی الارب). و رجوع به دفّ شود: هر روزی گرد این بت برآیند با طبل و دف و پای کوفتن. (حدود العالم). ای قحبه بیازی ز دف به دوک مسرای چنین چون فراستوک. زرین کتاب (از فرهنگ اسدی). لاجرم دادند بی بیم آشکار در بهای طبل و دف مال زکات.ناصرخسرو. در چنبر دف آهو و گور است و یوز و سگ کاین صف بر آن کمین به مدارا برافکند. خاقانی. از حیوان شکارگاه دف آواز تهنیت شاه را مدام برآمد.خاقانی. نای را دشمن است و دف را دوست بر ره دف همی وزد بی بی.خاقانی. خم چنبر دف چو صحرای جنت در او مرتع امن حیوان نماید.خاقانی. کمان ترک چون دور افتد از تیر دفی باشد کهن با مطربی پیر.نظامی. یکی بر جای ساغر دف گرفته یکی گلّاب دان بر کف گرفته.نظامی. گه قصب ماه گل آمیز کرد گاه دف زهره درم ریز کرد.نظامی. خوش نبود با نظر مهتران بر دف او جز کف خنیاگران.نظامی. ای بسا نقصان که در ضمنش بود یک نوع سود چون دف لولی درید از بهر میمون چنبر است. امیر علیشیر. چونکه بی دف رقص می کرد آن علیل زِاعتماد جود خلاق جلیل.مولوی. خرقهٔ مشایخ به چنین مطربی دادی که در همه عمرش درمی بر کف نبوده است و قراضه ای در دف. (گلستان سعدی). گوش تواند که همه عمر وی نشنود آواز دف و چنگ و نی.سعدی. سر نتوانم که برآرم چو چنگ ور چو دفم پوست بدرّد قفا.سعدی. دف و چنگ با یکدگر سازگار برآورده زیر از میان ناله زار.سعدی. دگر هر که بربط گرفتی به کف قفا خوردی از دست مردم چو دف.سعدی. تا چه انگیزد بدور آفتاب طلعتت چرخ کو در خلق سوزی بود بی دف در سماع. کاتبی. مطربان از بهر دفع فتنه کف بیرون کشند نغمه ها رخت خود از گرداب دف بیرون کشند. شوکت (از آنندراج). - دف تر؛ دفی که در آب مانده باشد و آنگاه آواز از آن برنخیزد و به کار نیاید: او را بدین هجا به دف اندر همی زنند از طیرگی ورا چو دف تر همی کنم.سوزنی. ای دفتر شعر پدرت آنکه به هر بیت راوی ز فر و خواندن آن چون دف تر ماند. سوزنی. دفتر بی مدح تو دفّ تر است در طرب نارد کسی را دفّ تر.سوزنی. - دفِ دریده؛ (به لهجهٔ شوشتر دف دِردَه گویند) کنایه از مردم جبان و مخنث و مردان زنانه طور که سرد حرف زنند و حرکات زنانه کنند. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). - دف دورو، دف دورویه، دورویه؛ دف که دو رو دارد. و آن ریشهٔ «داریه» است. (یادداشت مرحوم دهخدا). و در تداول عوام جنوب خراسان دایره و دَیْره نیز گویند. - دف دورو (دورویه) زدن کسی را؛ رسوا کردن او را: آن خر پدرت به دشت خاشاک زدی مامات دف دورویه چالاک زدی آن بر سر گورها تبارک خواندی وین بر در خانه ها تبوراک زدی. رودکی. ای تاج از سر آدم برخیز، ای حله از تن او دور شو، ای حلی از او گشاده گرد، ای حوران آدم را به دف دورو بزنید که {/B«عَصی ََ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی ََ ».۱۴-۱۷۲۰:۱۲۱/} (منتخب مرصاد العباد). - دفِ سور؛ معاقبی بی گناه. (امثال و حکم): نصیب من همه رنج و جهان پر از شادی تبارک اللَّه گوئی مگر دف سورم. رضی الدین نیشابوری. - دف فروش؛ دفاف. (از دهار). - دف گردان؛ گردانندهٔ دف. که دف را دور مجلس گرداند. مطربی که دف را در جلو حاضران برد تا درم یا دیناری در آن ریزند: آن لعب دف گردان نگر در دف شکارستان نگر وآن چند صف حیوان نگر با هم به پیکار آمده. خاقانی. - دف مربع؛ دفی بوده است که طُویس از اسرای فارس آموخته بود و می نواخت. (یادداشت مرحوم دهخدا از تاج العروس). - دف و نی؛ تار و طنبور. (یادداشت مرحوم دهخدا): این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت بر در میکده ای با دف و نی ترسائی.حافظ.
[ دَف ف ] (ع مص) جنبانیدن مرغ هر دو بال را در پریدن. (از منتهی الارب). دفیف. (اقرب الموارد). پریدن مرغ در روی زمین. (دهار). پریدن مرغان بطوری که بالها را بر هم زنند و برابر نگیرند، و نقیض آنرا صف گویند. (از لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). جنبانیدن بال گاهِ پریدن. مقابل صفّ. حرکت دادن طائر بال خود را در گاه پریدن همواره. جنبانیدن مرغ گاهِ پریدن دو بال خود را چون کبوتر و مانند آن. و در شرع مسلمانی صاحبان دف حلال گوشت باشند. (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به دفیف شود. || باد بردادن چیزی را و از بیخ کندن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || نرم رفتن. (از منتهی الارب) (دهار). سبک راه رفتن، چون دَبّ. (از اقرب الموارد). و رجوع به دَبّ شود. || تازه شدن نبات. (دهار).
[ دَف ف ] (ع اِ) پهلو از هر چیز، یا کنارهٔ آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). پهلو. (دهار). - ذات الدف؛ ذات الجنب: رماه اللََّه بذات الدف؛ خداوند او را گرفتار ذات الجنب کناد! (از اقرب الموارد). - دف البعیر؛ دو پهلوی شتر. || آواز کفش وقت رفتن. || پشتهٔ زمین و پشتهٔ ریگ. (منتهی الارب). «سند» و آنچه از زمین و رمل در برابر شخص قرار گیرد و از دامنه بالاتر باشد. (از اقرب الموارد). || نرم از رفتار شتر. || رفتار سبک. (منتهی الارب).
[ دُف ف / دَف ف ] (ع اِ) سازی که در سورها زنند. (منتهی الارب). آلت طربی است که بدان زنند، و بزرگ و مدور آنرا «مزهر» گویند. (از اقرب الموارد). نوعی از مزامیر چنبردار. (دهار). ج، دُفوف. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و رجوع به دَف شود.

کلمات هم‌قافیه با «دف»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دف» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید