معنی دشوار گردیدن
5 بازدید
[ دُشْ گَ دی دَ ] (مص مرکب) دشوار شدن. سخت گردیدن. دشوار گشتن. استعراز. تسأسؤ. تعرز. تعسر. تعکش. کبد. عسارة. عسر. عضل. عوز. معض. (از منتهی الارب): گشاید بند چون دشوار گردد بخندد شمع چون بیمار گردد. ؟ (از امثال و حکم). و رجوع به دشوار گشتن شود.
کلمات همقافیه با «دشوار گردیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر