معنی دست نهادن
7 بازدید
[ دَ نِ / نَ دَ ] (مص مرکب) قرار دادن دست بر چیزی : خضر ارچه حاضر است نیارد نهاد دست بر خرقه های او که ز نور آفریده اند.خاقانی. همچنان داغ جدائی جگرم می سوزد مگرم دست چو مرهم بنهی بر دل ریش. سعدی. کنف الکیال کنفاً؛ دست نهاد بر سر پیمانه وقت پیمودن تا بگیرد گندم و جز آن. (منتهی الارب). نحر؛ دست بر دست نهادن در نماز. (دهار). - دست بر حرف کسی نهادن؛ نکته گرفتن بر سخن کسی. بر سخن کسی توقف کردن به نشانهٔ عدم قبول : او فارغ از آن که مردمی هست یا بر حرفش کسی نهد دست.نظامی. - دست بر دیده نهادن؛ قبول کردن. اظهار عبودیت و بندگی کردن : گفت صد خدمت کنم ای ذووداد در قبولش دست بر دیده نهاد.مولوی. || لمس کردن. مس کردن. بسودن. برمجیدن: دست ننهادن؛ نابسودن : وز زنانی که کسی دست بر ایشان ننهاد همه دوشیزه و همزاده بیک صورت شاب. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «دست نهادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر