معنی دست بربستن
7 بازدید
[ دَ بَ بَ تَ ] (مص مرکب) دست بستن. مغلول کردن : یکی را عسس دست بربسته بود همه شب پریشان و دلخسته بود برو شکر یزدان کن ای تنگدست که دستت عسس تنگ بر هم نبست.سعدی. و رجوع به دست شود. - دست کسی را بربستن؛ دست او را کوتاه کردن. او را از دخالت در امری یا چیزی بازداشتن : پس از این کار یعقوب بن داود... بزرگ گشت پیش مهدی و دست وزیر ابوعبداللََّه بربست. (مجمل التواریخ و القصص). پس جعفر وزیر گشت و دست همه بربست و جان جمله بدست و قلم و فرمان برامکه اندر بود. (مجمل التواریخ و القصص).
کلمات همقافیه با «دست بربستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر