معنی دستزن
4 بازدید
[ دَ زَ ] (نف مرکب) دست زننده. رجوع به دست زدن شود. || کسی که دست بر چیزی زند و متوسل به کسی شود. (برهان). || صاحب طرب و سرودگوی. (برهان). مطرب و سازنده و دست زنان و سرودگوی. (از انجمن آرا). مقابل پای کوب که ترجمهٔ رقاص است. (آنندراج): شده غمگسارنده شان هر دو زن گه این پایکوب و گه آن دست زن.اسدی. فروهشته گیسو شکن درشکن یکی پایکوب و یکی دست زن.نظامی. من اگر دست زنانم نه از این دست زنانم. مولوی (از انجمن آرا). || (اِمص مرکب) دست زدن : نیست در زلفت اسیران را مجال دست زن عمر بیماران دل شبهای کوته داشته. خواجه آصفی (از آنندراج). || کنایه از مردم نادم و پشیمان باشد. (برهان) (آنندراج). نادم. (انجمن آرا).
کلمات همقافیه با «دستزن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زن» برای سرودن شعر