معنی دستتنگ
6 بازدید
[ دَ تَ ] (ص مرکب) تنگدست. مفلس و محتاج. (آنندراج). کسی که مدار معاش او به خرج یومیه وفا نکند. (از لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). که وسعی ندارد. معسر. مستمند. نیازمند. تهیدست. گدا. مفلس. محتاج. فقیر. (ناظم الاطباء). مقابل فراخ دست : این پارسی هم دست تنگ بود و وسعی نداشت که حال مرا مرمتی کند. (سفرنامهٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص ۱۵۵). وآدمی را که دست تنگ بود نتواند نهاد پای فراخ.سعدی. - دست تنگ شدن؛ فقیر شدن. مفلس گشتن : تو سلطان و راعی ما نیستی از بهر بزرگ زادگی تو که دست تنگ شده ای و بر ما اقتراحی کنی ترا حقی گذاریم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹). - دست کسی از چیزی تنگ شدن؛ از داشتن آن محروم ماندن. فاقد آن شدن : چو رفت آن نقد سیمین باز در سنگ ز نقد سیم شد دست جهان تنگ.نظامی. || متنوع. (مهذب الاسماء). || بخیل. (یادداشت مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «دستتنگ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نگ» برای سرودن شعر