معنی دستباف
23 بازدید
[ دَ ] (ن مف مرکب) دست بافت. دست بافته. آنچه بوسیلهٔ دست بافند نه چرخ. که با چرخ بافته نشده است. جامه ای که نه با کارخانه و چرخ بافند. (یادداشت مرحوم دهخدا): به باغ روده نگر دست باف باد ببوی به دشت ساده نگر دستبرد ابر ببین.عنصری. در کارگاه عتابی بافان شب و روز هیچ طرازی که دست باف کمال باشد ندیده که نقش جاودان دارد. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ۱۵۰). بهاری نو برآر از چشمهٔ نوش سخن را دست بافی تازه درپوش.نظامی. الحفی؛ جامهٔ دست باف. (مهذب الاسماء). || کنایه از آسان. (غیاث) (آنندراج). || مولوی این ترکیب را بکار برده است، و در معنی آن در حاشیهٔ مثنوی نوشته اند: در کتب لغت متوجه این معنی نشده اند ظاهراً به معنی معمول و متداول از روی طبیعت است. - انتهی. مرحوم دهخدا در این مورد می نویسد:ولی بنده گمان می کنم به معنی به پای کسی بافته بودن باشد. ممکن. مقدور. میسر: عاقبت دیدن نباشد دست باف ورنه کی بودی ز دینها اختلاف.مولوی. جای سیمرغان بود آن سوی قاف هر خیالی را نباشد دست باف.مولوی. || بافتهٔ دست. دست بافت. مصنوع دست اعم از جامه یا چیزی همانند جامه که از بهم افتادن تار و پود ترکیب شده باشد. || (اِ مص مرکب) بافتن با دست. درست کردن با دست. || آنچه که با دست انجام دهند. دست ورز. || (نف مرکب) دست بافنده. نساجی که پارچه را با دست بافد.
کلمات همقافیه با «دستباف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اف» برای سرودن شعر