معنی درود
6 بازدید
[ دُ ] (اِ) به معنی صلوات است که از خدای تعالی رحمت و از ملائکه استغفار و از انسان ستایش و دعا و از حیوانات دیگر تسبیح باشد. (برهان) (از غیاث) (از آنندراج) (از جهانگیری). با لفظ گفتن و فرستادن و رسیدن و رساندن و دادن مستعمل است. (آنندراج): ز یزدان و از ما بر آن کس درود که تارش خرد باشد و داد پود.فردوسی. ز یزدان و از ما برآن کس درود که از داد و مهرش بود تار و پود.فردوسی. و زو [ از خدا ] بر روان محمد درود به یارانش بر هر یکی برفزود.فردوسی. دگر بر علی و محمد درود به یارانش بر هر یکی برفزود.فردوسی. کنون از خداوند خورشید و ماه درودی به جان منوچهر شاه.فردوسی. به قرطاس مهر عرب برنهاد درود محمد همی کرد یاد.فردوسی. ز یزدان ترا باد چندان درود که آن را نداند فلک تار و پود.فردوسی. درود جهان آفرین بر تو باد بر آن کس که او چون تو فرزند زاد. فردوسی. به دل خرمی دار و بگذار رود ترا باد از پاک یزدان درود.فردوسی. درود آوریدش خجسته سروش کزین پیش مخروش و باز آر هوش. فردوسی. وزو باد بر شاه ایران درود خداوند شمشیر و کوپال و خود.فردوسی. درود خدای تعالی بر محمد و همهٔ آلش باد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۴). عهدی است که بر پیغمبران و فرستاده های او که بر ایشان باد درود گرفته شده. (تاریخ بیهقی ص ۳۱۷). ز یزدان و از ما هزاران درود مر او را [ محمد را ] و یارانش را برفرود. اسدی. ز دارنده بر جان آن کس درود که از مردمی باشدش تار و پود.اسدی. هزاران درود و دو چندان تحیت ز ایزد بر آن صورت روح پرور. ناصرخسرو. یقین بدان که ز پاکیزگیست پیوسته به جان پاک رسول از خدا و خلق درود. ناصرخسرو. درود و سلام و تحیات و صلوات ایزدی بر ذات معظم و روح مقدس مصطفی و اهل بیت و اصحاب و اتباع و یاران و اشیاع او باد. (کلیله و دمنه). چنین گوید ابوالحسن عبداللََّه بن مقفع پس از حمد باری عز اسمه و درود بر سید کاینات... (کلیله و دمنه). درود بر سید کونین که اکمل انبیا بود. (چهارمقاله ص ۱). که بعد طاعت قرآن و سجده در کعبه پس از درود رسول و صحابه در محراب. خاقانی. تا آل مصطفی را ز ایزد درود باشد بر تو درود بادا از مصطفی و آلش. خاقانی (دیوان ص ۵۱). سلام و تحیات و درود و صلوات... به ذات معظم... مصطفی صلوات اللََّه علیه رسانید. خواجه... بدرالدین... به فراوان پرسش و بسیار درود و یاد کرد مخصوص اند. (منشآت خاقانی ص ۱۴۰). هزاران درود و هزاران سلام ز ما بر محمد علیه السلام. سعدی (از جهانگیری). || تحیه. تحیت. سلام. تسلیم. صلاة. تهنیت. (یادداشت مرحوم دهخدا). آفرین : اگر آزر چو تو دانست کردن درود از جان من بر جان آزر.دقیقی. ز قیصر درود و ز ما آفرین بر این نامور شهریار زمین.فردوسی. اگر دست من زین سپس نیز رود بسازد به من بر مبادا درود.فردوسی. درود جهان بر کم آزار مرد کسی کو ز دیهیم ما یاد کرد.فردوسی. تو باشی در میان ما در کناره نباشد جز درودی بر نظاره.(ویس و رامین). - درود آمدن؛ درود و تحیت رسیدن : به هر بوم و بر کو فرودآمدی ز هر سوش بی مر درود آمدی.فردوسی. - درود آوریدن؛ درود آوردن. سلام و تحیت آوردن. تحیت گفتن از خود یا از جانب کسی : همان پور مهتر که طینوش نام به شاه آوریده درود و پیام.فردوسی. نیاورد یک تن درود پشنگ دلش پر ز کین بود و سر پر ز جنگ.فردوسی. - درود بردن؛ دعا و سلام رساندن : یکی سوی قیصر بر از من درود بگویش که گفتار بی تار و پود.فردوسی. ببردند نزدیک شاه جهان درودی هم از پهلوان و مهان.فردوسی. - درود رسیدن؛ دعا و آفرین رسیدن : سرکس بربست رود، باربدی زد سرود وز می سوری درود، سوی بنفشه رسید. کسائی. - هم درود؛ دو تن که یکدیگر را درود گویند. رجوع به هم درود و بدرود در ردیفهای خود شود.[ دُ ] (اِ) (در قدیم با واو مجهول) چوب و درخت و تخته، و از این جهت چوب تراش را درودگر گویند. (از برهان).[ دُ ] (مص مرخم، اِمص) درو. درودن. بریدن زراعت. (از غیاث). بریدن غله و علف. (از آنندراج). درو کردن. (جهانگیری). درو. درودن. درویدن. حصاد. (یادداشت مرحوم دهخدا): ز ابر جودت ای بحر مقدس درود کشت ما را قطره ای بس. یحیی بن سیبک نیشابوری. بدو گفت شاه این نه کار تو بود پراکندن تخم و کشت و درود.فردوسی. چو بیگاه گازر بیامد ز رود بدو گفت جفتش که هست این درود. فردوسی. اجل تیغ الماس آورده است درود ترا داس پرورده است. فردوسی (از جهانگیری). که بازاریان مایه دارند و سود کدیور بود مرد کشت و درود.اسدی. درودش سمن برگ پیری ز بن فکند از دهانش درخت سخن.اسدی. گر این جا بخش کرد آنجاش سود است گر اینجا کشت کرد آنجا درود است. ناصرخسرو. چو دردانه باشد تمنای سود کدیور درآید به کشت و درود.نظامی. بر خور از این مایه که سودش تراست کشتنش او را و درودش تراست.نظامی. || (اِ) خرمن و حاصل و محصول ملک. (ناظم الاطباء): مخیم؛ گرد آورده شدن درودهای کشت. (از منتهی الارب ). - کشت و درود؛ زراعت و کشاورزی : تا زنده ام مرا نیست جز مدح تو دگر کار کشت و درودم این است خرمن همین و شد کار. رودکی. ز کابل برآید به خورشید دود نه آباد ماند نه کشت و درود.فردوسی. ز کابل برآید به خورشید دود نماند برین بوم کشت و درود.فردوسی. ز ایران پراکنده شد هر که بود نماند اندر آن مرز کشت و درود.فردوسی. بر آن مرز کهسار بر هرچه بود ز برگ درخت و ز کشت و درود.فردوسی. زمینی که آباد هرگز نبود برو بر ندیدند کشت و درود.فردوسی. ببردند بی مایه چیزی که بود که نه گنجشان بُد نه کشت و درود.فردوسی. پرانبوه مردم یکی جای بود همه بومشان باغ و کشت و درود.اسدی || قطع کردن چوب. (از غیاث). بریدن چوب. (از آنندراج). بحارة. (دهار).[ دُ ] (اِ) نام روز پنجم از خمسهٔ مسترقهٔ سالهای ملکی. (برهان) (جهانگیری).[ دُ ] (اِخ) ایستگاه راه آهن لرستان (خط جنوب) واقع در ۴۶۷هزارگزی تهران. و رجوع به دورود شود.
کلمات همقافیه با «درود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر