معنی درود دادن

معنی درود دادن

5 بازدید
[ دُ دَ ] (مص مرکب) سلام رساندن. نماز گزاردن. (ناظم الاطباء). تصلیة. (دهار). سلام کردن. درود رساندن. || درود گفتن. آفرین گفتن. تحیت گفتن : فریدون که بگذشت از اروندرود همی داد تخت مهی را درود.فردوسی. بدادش یکایک درود و پیام از اسفندیار آن یل نیک نام.فردوسی. چو بنشست بهمن بدادش درود ز شاه و ز ایرانیان هر که بود.فردوسی. تهمتن ز رخش اندرآمد فرود پیاده همی داد یل را درود.فردوسی. همه شب ببودند با نای و رود همی داد هرکس به خسرو درود.فردوسی. همی آفرین خواند سرکش برود شهنشاه را داد چندی درود.فردوسی. گه این می داد بر گلها درودی گه آن می گفت با بلبل سرودی.نظامی. که ناگه پیکی آمد نامه در دست به تعجیلم درودی داد و بنشست.نظامی. نوای غریب آورم در سرود دهم جان پیشینگان را درود. نظامی (از آنندراج). ز پیروزی هفت چرخ کبود بسی داد بر شاه عالم درود. نظامی (از آنندراج). مصلی؛ دروددهنده. (ترجمان القرآن جرجانی). - درود از کسی دادن؛ سلام او را رساندن : برو وز منش ده فراوان درود شب تیره بگذار ناگاه زود.فردوسی. درودش ده از من فراوان به مهر بگویش که بی تو مبادا سپهر.فردوسی. بدو گفت رو پیش او شادکام درودش ده از ما و بشنو پیام.فردوسی. چو آیی به کاخ فریدون فرود نخستین ز هر دو پسر ده درود.فردوسی. درودش ده از ما و بسیار پند بدان تا نباشد به گیتی نژند.فردوسی. خویشتن شناسان را از ما درود دهید. (از تاریخ گزیده). - درود دادن به مرده ای؛ تهنیت و رحمت و سلام فرستادن. (یادداشت مرحوم دهخدا). ادای احترام کردن : بیفکند بر خاک و آمد فرود سیاووش را داد چندی درود.فردوسی. - درود دادن دل را؛ روان را مژده دادن : ز نالیدن نای و رود و سرود ز شادی همی داد دل را درود.فردوسی. || وداع کردن. - درود دادن تن خود را؛ دست شستن از جان. (یادداشت مرحوم دهخدا): نباید که آئی به خوردن فرود تن خویش را داد باید درود.فردوسی. || شکر کردن. سپاسگزاری کردن : که آن کس که آمد فکندیش زود همی داد نیکی دهش را درود.فردوسی. به گستاخی از باره آمد فرود همی داد نیکی دهش را درود.فردوسی. بدان شارسان اندر آمد فرود همی داد نیکی دهش را درود.فردوسی.

کلمات هم‌قافیه با «درود دادن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید