معنی درواخ

معنی درواخ

9 بازدید
[ دَرْ ] (اِ، ص) دژواخ. حالت برخاستن از بیماری باشد که به عربی نقاهت گویند. (برهان). نقاهت از بیماری. (از آنندراج) (انجمن آرا). حالتی را گویند که کسی از بیماری برآمده به صحت کامل نرسیده باشد و آنرا به تازی نقاهت خوانند. (جهانگیری). بیماری که به شده باشد. (شرفنامهٔ منیری). تن درست. (حبیش تفلیسی). ناقه. (صحاح الفرس). آن بود که از نالندگی و بیماری بدر آمده باشد و به درستی رسیده. (لغت فرس اسدی). آن بود که از بیماری به تندرستی آمده باشد. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی). درست باشد، چون کسی از بیماری خوش و درست شده باشد گویند درواخ گشت. (نسخهٔ فرهنگ اسدی): کرده خصمان بر او جهان فراخ تنگ تر از درون گه درواخ. سنائی (از آنندراج). || سره و موافق آرزو و دلخواه. (از یادداشت مرحوم دهخدا). - درواخ شدن؛ خوب شدن. درست شدن. محکم و قرص گشتن. خوب شدن پس از بیماری. (از یادداشت مرحوم دهخدا): چونکه مالیده بدو گستاخ شد در درستی آمد و درواخ شد.رودکی. || محکم و مضبوط و یقین و درست و تحقیق که نقیض گمان باشد. (برهان) (از جهانگیری). مُحکم و مضبوط و محقق، چنانکه گویند: گمانم به فلان درواخ است؛ یعنی محکم است و به سرحد یقین رسیده. (انجمن آرا) (آنندراج). چون به کسی به درستی گمان برند گویند به فلانی گمان بد مبر درواخ است یعنی درست است. (نسخهٔ فرهنگ اسدی): ذوالفنون گفته چون کنی با وی که بضاعت تو بدست او بود و درد تو موافق داروی او باشد دامن او را درواخ دار. (خواجه عبداللََّه انصاری، از آنندراج). شنودن سخن نیکان و حکایات پیران و احوال ایشان دل مریدان را تربیت باشد و قوت عزم فزاید... و دوست در ولایت و رکن درواخ زید. (طبقات خواجه عبداللََّه انصاری، از جهانگیری). || شجاع و دلیر. (برهان) (جهانگیری). تند. تیز. باصلابت : با امر تو درواخ ننگرد شیر فلک اندر غزال ملک. ابوالفرج رونی (از جهانگیری). || شجاعت و دلیری. (برهان) (از انجمن آرا) (از آنندراج). صلابت : فلک جناب عطاردبنان مهرضمیر زحل مراتب مه رایت اسددرواخ. منصور شیرازی (از جهانگیری). || درشتی و غلظت. (برهان) (جهانگیری) (از آنندراج) (از انجمن آرا). || عیب و عار. (برهان).
[ دُرْ ] (ص) در اصطلاح محلی گناباد خراسان، سالم. درست. ناشکسته. تمام. درست و کامل : خربزهٔ درواخ آورد. (یادداشت محمدِ پروین گنابادی).

کلمات هم‌قافیه با «درواخ»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اخ» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید