معنی درهم شکستن
11 بازدید
[ دَ هَ شِ کَ تَ ] (مص مرکب) شکستن. منکسر کردن. خرد کردن : ور دست من به چرخ رسیدی چنانکه آه بند و طلسم او همه درهم شکستمی. خاقانی. حصار پیروزجی و سقف بنفسجی آسمان را چون صور نخستین درهم خواهی شکستن. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ۷). همه زرادخانهٔ بشریت درهم شکست. (منشآت خاقانی ص ۲۰۸). ز ناله بر هوا چون کله بستی فلکها را طبق درهم شکستی.نظامی. بفرمود درهم شکستند خرد مبدل شد آن عیش صافی به درد.سعدی. نزد تارک جنگجو را بدست که خود و سرش را نه درهم شکست. سعدی. - دل کسی درهم شکستن؛ وی را آزرده خاطر کردن : درهم شکسته ای دل خاقانی از جفا تاوان بده ز لعل دوگوهر شکسته ای.خاقانی. و رجوع به «بهم درشکستن» در ردیف خود شود. || مغلوب کردن. منکوب کردن : تیمور لشکر بزرگ امیر حسین را درهم شکست. (یادداشت مرحوم دهخدا). لشکر آز و نیاز و حرص را خوار دار و لشکرش درهم شکن. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «درهم شکستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر