معنی درهم فتادن
7 بازدید
[ دَ هَ فِ دَ ] (مص مرکب) درهم افتادن. در هرج و مرج افتادن و پریشان شدن. (از ناظم الاطباء). || بهم برآمدن. درهم آویختن. جنگ کردن به ریشاریش. بهم تاختن : خواست تا دیگر بار زخمی زند لشکر درهم فتادند و غلبه و ازدحام فریقین مانع شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). تو گفتی خروسان شاطر به جنگ فتادند درهم به منقار و چنگ.سعدی. و رجوع به درهم افتادن شود.
کلمات همقافیه با «درهم فتادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر