معنی درفشانی
5 بازدید
[ دِ رَ ] (حامص) درفشان بودن. درخشانی. تلألؤ: چو آفتاب درخشان شود ز چرخ بلند مه چهارده را کی بود درفشانی. (منسوب به منوچهری).[ دُ فَ / فِ ] (حامص مرکب) عمل درفشان. پراکندن در. درافشانی. افشاندن دُر. (یادداشت مرحوم دهخدا). - درفشانی کردن؛ در پراکندن. || سخنان سخت نیکو گفتن. (یادداشت مرحوم دهخدا). - درفشانی کردن؛ سخنان نیکو گفتن : چشم سعدی بر امید روی یار چون دهانش درفشانی می کند.سعدی.
کلمات همقافیه با «درفشانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر