معنی درد کشیدن
6 بازدید
[ دَ کَ / کِ دَ ] (مص مرکب) درد بردن، چنانکه آبستن گاه زادن. (یادداشت مرحوم دهخدا). || وَجَع کشیدن. - امثال: شاه خانم میزاید ماه خانم درد می کشد. (امثال و حکم). تحمل درد. رنج بردن. || تألم. تحمل ناملایم و رنج : خستگی اندر طلب راحتست درد کشیدن به امید دوا.سعدی. به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست به ارادت بکشم درد که درمان هم از اوست. سعدی.
کلمات همقافیه با «درد کشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر